<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>بارش</title>
<link>http://shahabsang286.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Mon, 30 Jun 2008 15:35:02 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title></title>
<link>http://shahabsang286.blogfa.com/post-46.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;آقا کارای اداره رو آورده خونه انداخته گردن من! الان برای کاری داشت میرفت بیرون گفتم زود برگرد تا با هم انجامش بدیم گفت نیم ساعته اومدم!رفت دو ساعت نیومد زنگ زدم که کجایی ؟ با عصبانیت میگه چون کارم زودتر تموم شد ماشینو بردم یه اشکال کوچیک داشت درسش کنم زدن کولرشو خراب کردن!!!منم داد زدم حقته!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;واقعا هم حقشه اصلا برا مردا مهم نیست چه قولی دادن. منم لای پرونده رو باز نکردم. تا بفهمه یه من ماست چقد کره داره! ماشین بدبخت سالمه این هی میره انگولکش میکنه!!!!!!!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 30 Jun 2008 15:35:02 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=shahabsang286&amp;postid=46</comments>
<dc:creator>shahabsang286</dc:creator>
<guid>http://shahabsang286.blogfa.com/post-46.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>پارک زهر ماری</title>
<link>http://shahabsang286.blogfa.com/post-45.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;جاتون خالی چند شب پیش دسته جمعی رفتیم پارک . با دخترای خواهر شوهرم که همسن خودم هستند کلی خندیدیم و خیلی بهمون خوش گذشت تقریبا نزدیکای اومدنمون چند تا جوون نزدیک ما زدن زیر آواز و بلند بلند ترانه های امید و .... رو میخوندن کم کم به این جمع چند تا پیرمرد هم اضافه شد و یهو تبدیل شد به یه کنسرت زنده . یه ترانه پیرمردا میخوندن یکی جوونا. خیلی با حال بود مردم دورشون جمع شده بودن و کلا صحنه جالبی درست شده بود .آخر هر ترانه هم همه تشویقشون میکردن. ما هم سر مست اینهمه خوشی و سادگی می گفتیم و میخندیدیم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;هر چی من میگم این پیرزنارو نندازیم دنبال خودمون کسی گوش نمیده. مادرشوهر گرامی بیخ گوش بنده نشسته بود و با دیدن جمعیت که از آوازها لذت میبردن و دخترای جوون که تشویق میکردن مرتب نچ نچ میکرد و : روز قیامت.....روز قیامت.....&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;یعنی اینکه روز قیامت اینا میخوان چه جوابی بدن؟&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/23.gif&quot; width=18&gt;اعصابم خرد شده بود و حرفی هم نمیتونستم بزنم.بگو اون موقع که دامن کوتاه میپوشیدین و با یه چادر نازک میرفتین بیرون با یه من آرایش در مواقع لزوم هم از چادر مادر خبری نبود یاد روز قیامت هم بودین که حالا خوشی ناچیز مارو زهر مار میکنین؟&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;آخه من چی بگم؟&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/27.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 29 Jun 2008 15:48:26 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=shahabsang286&amp;postid=45</comments>
<dc:creator>shahabsang286</dc:creator>
<guid>http://shahabsang286.blogfa.com/post-45.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>روز مادر</title>
<link>http://shahabsang286.blogfa.com/post-44.aspx</link>
<description>روز مادرم تموم شد ومن که مامان گل خودم اینجا نیست به یه تماس تلفنی و تبریک بسنده کردم و هدیه ای رو تهیه کردم و بردم واسه مادر شوهرم اونم از سر ناچاری چون اصلا دلم نمیخواست هدیه ای به اون بدم.اینم دلایل متعدد داره که یکی از اونا اینه که هر هدیه ای تا به حال به دلایل مختلف به اون دادم اونو بخشیده! اونم جلوی روی خودم اگر پارچه براش ببری جلوی خودت اونو هدیه میکنه به یکی دیگه.یادمه پارسال با دختر خودش که خواهرشوهر من باشه رفتیم خرید روز مادر به این بهانه که اون سلیقه مادرشو میدون و لااقل دیگه به کسی نمی بخشدش. چشمتون روز بد نبینه که به محض رسیدن به خونه و اهدای اون روسری همین که کادوشو باز کرد عوض تشکر شروع کرد به نفرین کردن دخترش !!! که مگه تو باهاش نبودی چرا گذاشتی اینو بخره؟ خیلی زشته. من از رنگش خوشم نمیاد و از این حرفا.منم برش داشتم و گفتم حاج خانم ناراحتی نداره میرم عوضش میکنم پشت چشمی نازک کرد و شانه ای بالا انداخت و گفت : هر چه از دوست رسد نیکوست ....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حالم بد شد.ولی هیچی نگفتم . امسالم به شوهرم گفتم این کادوئیه که با اکراه خریده میشه اینو یادت باشه. ولی خوشبختانه مثل اینکه خوشش اومد و هیچی نگفت. البته قبول کنین هدیه ای که عاری از عشق باشه معلومه. انگار داد میزنه صاحبم راضی نیست که بیام پیش تو.....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به هر حال خودشون هیچوقت عادت ندارن به کسی هدیه بدن و منم باید راه خودشونو در پیش بگیرم تا آدم شن...........&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 28 Jun 2008 14:19:45 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=shahabsang286&amp;postid=44</comments>
<dc:creator>shahabsang286</dc:creator>
<guid>http://shahabsang286.blogfa.com/post-44.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سفر</title>
<link>http://shahabsang286.blogfa.com/post-43.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;من از روز سوم خرداد رفتم مسافرت و دوازده روز طول کشید تا برگشتم.سفر خوبی بود خدا پدر امام رو بامرزه که همچین تعطیلی رو واسمون جور کرد خیلی بهم خوش گذشت. مگه میشه آدم کنار خونواده اش بهش بد بگذره ؟ خصوصا اینکه دو سه تا از خاله هام با فهمیدن خبر اومدن من به جمع ما اضافه شدن و تعطیلات خوشی رو واسم رقم زدن. اما برگشتن تو بیابون با خراب شدن ماشین خوشیا از دماغمون دراومد . با این حال خوب بود همیشه خوشی و نا خوشی کنار همن مگه نه؟&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 08 Jun 2008 15:16:31 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=shahabsang286&amp;postid=43</comments>
<dc:creator>shahabsang286</dc:creator>
<guid>http://shahabsang286.blogfa.com/post-43.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>نفرین</title>
<link>http://shahabsang286.blogfa.com/post-41.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;دیروز به اتفاق جاری جونم (به قول صدف جون) رفتیم خونه مادر شوهرمون. اینا دیروز روی فرم نبودن در ضمن ساعت یک شب هم مسافر بودن وبه همین خاطر ما رفتیم اونجا. خلاصه دور هم نشسته بودیم و حرف میزدیم که شروع کردن . رفتارشون واقعا تهوع آور بود.  یعنی با اینکه زوار هم بودن دست از طعنه وکنایه بر نداشتن . یکی به من می پروندن یکی به جاری . اونقدر گفتن که اون دیگه تاب نیاورد و صداش دراومد بعدم یه دعوای مفصل. خلاصه بدون خداحافظی زد بیرون منم یه خداحافظی سطحی کردم و رفتم دنبالش . توی ماشین کلی گریه کرد ومن بیشتر از این می ترسیدم که به کشتنمون بده!!خلاصه به اصرار من اومد خونه ما و جاتون خالی کلی غیبت کردیم  بعدم اون از ته دلش گفت : امیدوارم همینطور که دل منو شکستن خدا دلشونو بشکنه. شاید باورتون نشه که دعاش مستجاب شد و اونا شب به پروازشون نرسیدن. و حالا باید کلی پول بلیط و هتل نرفته رو بدن! فکر کنم دل جاریم خیلی خنک شد!!!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 05 May 2008 07:43:47 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=shahabsang286&amp;postid=41</comments>
<dc:creator>shahabsang286</dc:creator>
<guid>http://shahabsang286.blogfa.com/post-41.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تولد2</title>
<link>http://shahabsang286.blogfa.com/post-40.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;من دوباره بعد از یه مدت طولانی برگشتم...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;چند روز پیش برای دختر کوچیک وشیرین زبونم تولد گرفتم البته ده روزی از زمان تولدش گذشته بود اما به دلایلی مجبور شدیم تولدشو عقب بندازیم خیلی خوش گذشت شربت ومیوه و پفک و کیک وساندویچ وآش رشته درست کرده بودم که همه گفتن خیلی خوشمزه شده ..جاتون سبز بود خلاصه بعد از مدتها دلی از عزای رقص درآوردیم به قول خواهرشوهرم میگفت از بسکه نرقصیدیم یادمون رفته ! واقعا هم همینجوری بود مدتهابود که به جشنی دعوت نشده بودیم یا توی یه عروسی  نرقصیده بودیم. خلاصه اون شب با همه خاطرات خوبش گذشت و وقتی همه مهمونا رفتن تازه یادم اومد از بس سرگرم رقص شده بودیم یادمون رفته عکس بگیریم!! سر این مسئله من خیلی حالم گرفت تازه یه عالمه فشفشه وچیزای خوشگل وجدید خریده بودیم که کاملا فراموشم شد به هر حال روز بعد تلافی در آوردیم ودوباره یه عروسی راه انداختیم وبه بهانه عکس حسابی آرایش کردیم وزدیم ورقصیدیم وعکس گرفتیم. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;بعد همه این ماجراها به این نتیجه رسیدم که خوش بودن نیازی به دلیل نداره با هر بهونه کوچیکی میشه زد و رقصید و خوش بود ما خودمونو با چیزای واهی سرگرم میکنیم و یادمون میره که اگه خوشی نباشه مثل یه گل که بهش آب نرسه پژمرده میشیم . حالا قرار گذاشتیم از این به بعد برای کوچیک و بزرگ تولد بگیریم . سالگرد عقد و ازدواج هم که جای خودشو داره .فقط باید یخورده سطح توقعاتمونو بیاریم پایین نه مثل بعضیا که وقتی براشون هدیه میبری اول قیمتشو تخمین میزنن بعد از طرف تشکر میکنن!! من خیلیا رو دیدم که اینجوری هستن و هیچی به چشمشون نمیاد مگر اینکه اون چیز سکه یا طلا باشه ! به نظر من هدیه باید از صمیم قلب به طرف داده بشه حالا چه میخواد سکه باشه یا یه جفت جوراب ! اگه از اعماق وجودت به کسی ابراز محبت کنی محاله اون این حسو نفهمه .یه بچه با همه کوچیکیش محبتی رو که صمیمانه باشه کاملا درک میکنه و شخصی رو که اینجوری بهش محبت میکنه خیلی بیشتر از بقیه دوست داره .&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;شما اینجوری فکر نمیکنین؟&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 03 May 2008 05:55:23 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=shahabsang286&amp;postid=40</comments>
<dc:creator>shahabsang286</dc:creator>
<guid>http://shahabsang286.blogfa.com/post-40.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://shahabsang286.blogfa.com/post-39.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;واقعا آدمها موجودات عجیبین. دیروز یکی از دوستانم میگفت یکی دیگه از بچه هارو دیده که موهاشو به شیوه مد پلاتینه کرده.با هیجان پرسیدم خوب شده بود؟ با خنده گفت : جالبش همینجاست. اولا که ده سال از سن خودش بزرگتر نشون میداد و چون خودش هم پوستی سبزه داره واقعا افتضاح شده !! اما هر کی بهش میرسه میگه وای چقد ناز شدی دختر!هیچکس نیست که حقیقتو بهش بگه منم چون دلم براش سوخته بود بهش گفتم هر کی بهت گفته خوب شدی دروغ بهت گفته و واقعا رنگ موهات به پوستت نمی خوره اونم قهر کرده و با ناراحتی ازم جدا شده!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;خنده دار نیست؟ اگه کسی حقیقتو بذاره جلومون بدمون میاد ولی اگه به دروغ ازمون تعریف کنن خوشحال میشیم! ما زنا موجودات عجیبی هستیم!!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 19 Apr 2008 09:02:15 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=shahabsang286&amp;postid=39</comments>
<dc:creator>shahabsang286</dc:creator>
<guid>http://shahabsang286.blogfa.com/post-39.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>پول</title>
<link>http://shahabsang286.blogfa.com/post-38.aspx</link>
<description>وقتی آدم پول داشته باشه خیلی خوبه مگه نه؟ باور کنین اینا همه اش شعاره که میگن پول خوشبختی نمیاره .وقتی پول داری دیگه تو خونه بند نمیشی همه اش دنبال اینی که ببینی بهترین چیز تو بازار چیه تا بری وحسابشو برسی. امروز دوستم بعد از مدتها تماس گرفت وپیشنهاد داد با هم بریم بازار. اول قبول نکردم اما با اومدن همسر گرامی ودیدن حقوق تصمیمم عوض شد و حالا میخوایم بریم تمومش کنیم!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/14.gif&quot; width=18&gt;</description>
<pubDate>Tue, 15 Apr 2008 14:20:23 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=shahabsang286&amp;postid=38</comments>
<dc:creator>shahabsang286</dc:creator>
<guid>http://shahabsang286.blogfa.com/post-38.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://shahabsang286.blogfa.com/post-37.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;نمیدونم چرا بعضی از ما خانمها اینجوری هستیم. خدا نکنه یه پستی داشته باشیم.خدانکنه یه مسئولیت مهم اداری به دوشمون باشه وخدا نکنه کاری از دستمون برای دیگری بر بیاد اونقدر خودمونو بالا میبریم که استغفرالله دیگه خدا رو هم بنده نیستیم .وقتی زنا رو وارد بازی نمی کنن وآدم حسابشون نمی کنن زیاد نباید اعتراض داشته باشیم چون بعضیا واقعا خودشونو گم می کنن. امروز گذار من به یکی از این خانما افتاد که البته کار همچین مهمی هم نبایست انجام میداد اما جاتون خالی که ببینین چه مانوری میداد&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/23.gif&quot; width=18&gt;منم نه خواهش کردم ونه تقاضا با کمال پررویی گفتم خانم محترم این وظیفه شماست وباید انجام بدین وگرنه.... خلاصه نذاشت حرفم تموم بشه کارو انجام داد البته با قهر وناراحتی وبدون یه کلمه سوال وجواب &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;توروخدا اگه پستی بر عهده شماست با ارباب رجوع مهربان باشید.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 14 Apr 2008 10:27:08 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=shahabsang286&amp;postid=37</comments>
<dc:creator>shahabsang286</dc:creator>
<guid>http://shahabsang286.blogfa.com/post-37.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تولد</title>
<link>http://shahabsang286.blogfa.com/post-36.aspx</link>
<description>&lt;DIV style=&quot;BORDER-RIGHT: windowtext 5.25pt double; PADDING-RIGHT: 4pt; BORDER-TOP: windowtext 5.25pt double; PADDING-LEFT: 4pt; PADDING-BOTTOM: 1pt; BORDER-LEFT: windowtext 5.25pt double; PADDING-TOP: 1pt; BORDER-BOTTOM: windowtext 5.25pt double; mso-element: para-border-div; mso-border-alt: double-wave windowtext 5.25pt&quot;&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;BORDER-RIGHT: medium none; PADDING-RIGHT: 0cm; BORDER-TOP: medium none; PADDING-LEFT: 0cm; PADDING-BOTTOM: 0cm; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; BORDER-LEFT: medium none; PADDING-TOP: 0cm; BORDER-BOTTOM: medium none; mso-border-alt: double-wave windowtext 5.25pt; mso-padding-alt: 1.0pt 4.0pt 1.0pt 4.0pt&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;?xml:namespace prefix = o ns = &quot;urn:schemas-microsoft-com:office:office&quot; /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=3&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;BORDER-RIGHT: medium none; PADDING-RIGHT: 0cm; BORDER-TOP: medium none; PADDING-LEFT: 0cm; PADDING-BOTTOM: 0cm; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; BORDER-LEFT: medium none; PADDING-TOP: 0cm; BORDER-BOTTOM: medium none; mso-border-alt: double-wave windowtext 5.25pt; mso-padding-alt: 1.0pt 4.0pt 1.0pt 4.0pt&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=3&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;BORDER-RIGHT: medium none; PADDING-RIGHT: 0cm; BORDER-TOP: medium none; PADDING-LEFT: 0cm; TEXT-JUSTIFY: kashida; PADDING-BOTTOM: 0cm; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; BORDER-LEFT: medium none; PADDING-TOP: 0cm; BORDER-BOTTOM: medium none; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%; mso-border-alt: double-wave windowtext 5.25pt; mso-padding-alt: 1.0pt 4.0pt 1.0pt 4.0pt&quot;&gt;&lt;FONT size=1&gt;&lt;FONT face=&quot;Verdana, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 14pt; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;بازم سلام. &lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr style=&quot;FONT-SIZE: 14pt; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;BORDER-RIGHT: medium none; PADDING-RIGHT: 0cm; BORDER-TOP: medium none; PADDING-LEFT: 0cm; TEXT-JUSTIFY: kashida; PADDING-BOTTOM: 0cm; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; BORDER-LEFT: medium none; PADDING-TOP: 0cm; BORDER-BOTTOM: medium none; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%; mso-border-alt: double-wave windowtext 5.25pt; mso-padding-alt: 1.0pt 4.0pt 1.0pt 4.0pt&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 14pt; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=1&gt;&lt;FONT face=&quot;Verdana, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;دو روز دیگه تولد دخترم ونور چشممه. تولد اوکه با اومدنش به دنیا جور دیگه ای نگاه کردم . در واقع با اومدنش معنی زندگی رو فهمیدم وهمه چی برام رنگ تازه ای به خودش گرفت . حالا دیگه سه سالش تموم شده ووارد چهار سالگی میشه. بازم یاد خاطرات اون دوران میافتم: شوهر جان زیاد دوست نداشت بچه دار بشیم به نظر اون آزادیمونو از دست میدادیم اما من که دیگه سه سال از ازدواجمون میگذشت با ترسی مبهم دلم میخواست مادر بشم. یادمه هیچوقت با دیدن بچه ها دلم غش وضعف نمی رفت . هیچوقت بچه ای رو بغل نکردم و اگر اینکارو کردم برای پنج دقیقه بود . نوزادارو که میترسیدم بغل کنم اما توی همون دوران دوستی داشتم که شش سال از ازدواجش میگذشت وبچه دار نشده بود اونقدر دکتر رفته بود واونقدر هزینه کرده بود که نگو ونپرس! من اونو می دیدم ومی ترسیدم ! با خودم فکر میکردم شاید منم مثل اون بچه دار نشم از بس از همون اول جلوی بچه دار شدنمو گرفته بودم یهو وهم ورم داشت. گفتم اصلا شاید بچه دار نشم برای چی اینقدر از اینکار ممانعت میکنم؟ خلاصه خیلی ابلهانه در حالیکه ترم آخر بودم وسختترین درسارو واسه ترم آخر گذاشته بودم تنها با گذشت سه ماه از جلوگیری نکردن باردار شدم . با سختترین شرایط ممکن با وجود زندگی مشترک با مادرشوهری وسواسی با سختترین درسها وسختترین ویار...... باید اون شرایط رو می داشتید تا باور کنید من چی میگم. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;BORDER-RIGHT: medium none; PADDING-RIGHT: 0cm; BORDER-TOP: medium none; PADDING-LEFT: 0cm; TEXT-JUSTIFY: kashida; PADDING-BOTTOM: 0cm; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; BORDER-LEFT: medium none; PADDING-TOP: 0cm; BORDER-BOTTOM: medium none; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%; mso-border-alt: double-wave windowtext 5.25pt; mso-padding-alt: 1.0pt 4.0pt 1.0pt 4.0pt&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 14pt; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=1&gt;&lt;FONT face=&quot;Verdana, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;ماه پنجم بارداری بودم که برادرم با دختر همسایه ما به توافق رسید وخیلی زود قرار ازدواج گذاشتند و چون واسطه اش هم ما بودیم نا خودآگاه من همیشه وسط ماجرا بودم: خرید رفت و اومد انجام دادن کارای جشن همه وهمه به عهده من وشوهر جان بود باورتون نمیشه که اونا حتی دسته گل عروسیشونم گذاشته بودن ما انتخاب کنیم وبخریم! یک عروس ودوماد تنبلی بودن که واقعا نوبر بودن! من با اون وضعیت جالبم همه کارارو با کمک شوهر جان انجام میدادیم تا اینم تموم شد....&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;BORDER-RIGHT: medium none; PADDING-RIGHT: 0cm; BORDER-TOP: medium none; PADDING-LEFT: 0cm; TEXT-JUSTIFY: kashida; PADDING-BOTTOM: 0cm; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; BORDER-LEFT: medium none; PADDING-TOP: 0cm; BORDER-BOTTOM: medium none; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%; mso-border-alt: double-wave windowtext 5.25pt; mso-padding-alt: 1.0pt 4.0pt 1.0pt 4.0pt&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 14pt; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=1&gt;&lt;FONT face=&quot;Verdana, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt; &lt;/SPAN&gt;بعدش دوباره من افتادم به درس خوندن وکارای روزمره وتحمل مادرشوهری که حتی نمی شد جلوش حرف از ویار بزنی ویا حتی حالت به هم بخوره... به قول خودش همیشه میگفت من از زنای حامله حالم به هم میخوره ومن میماندم در کار مادر شوهرایی که برای عروس باردارشون چه کارها نمی کنند مخصوصا اگه اون عروس توی شهر غریب ودور از خونواده اشون باشه. حداقلش پختن یه ویارانه ناقابل بود که اینکارم نکرد . خلاصه اون چند ماه لعنتی هم تموم شد ومن گل خوشگلمو طبیعی به دنیا آوردم در حالیکه خانواده شوهر اصرار داشتن پول بیمارستان خصوصی ندیم اما در این مورد دیگه جناب همسر کوتاه نیومد والبته به خاطر سلامتی فرزند دلبندشان و اطمینان از محیط پاکیزه رفتیم به بیمارستان خصوصی بماند که بعدش هزار بار گفتن: عروس خانم فلانی(همسایه اشان) توی بیمارستان دولتی یه پسر به دنیا آورده! یعنی برای دختر لازم نبود بری خصوصی اما بازم ما با سکوت پاسخ دادیم .&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;BORDER-RIGHT: medium none; PADDING-RIGHT: 0cm; BORDER-TOP: medium none; PADDING-LEFT: 0cm; TEXT-JUSTIFY: kashida; PADDING-BOTTOM: 0cm; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; BORDER-LEFT: medium none; PADDING-TOP: 0cm; BORDER-BOTTOM: medium none; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%; mso-border-alt: double-wave windowtext 5.25pt; mso-padding-alt: 1.0pt 4.0pt 1.0pt 4.0pt&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 14pt; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=1&gt;&lt;FONT face=&quot;Verdana, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;آن لحظات زیبا را تا آخر عمرم فراموش نمی کنم لحظاتی که مطمئنم زمان جان دادن به عنوان خاطره خوش از جلوی چشمانم خواهد گذشت !وقتی دختر زیبایم چشمان قشنگش را باز کرد واولین گریه اش را سر داد انگار بار بزرگی از روی دوش من برداشته شد شیرینترین وخوشترین لحظه عمرم بود . درد به طور ناگهانی تمام شده بود و دخترم زیبا وسالم در کنارم بود وما منتظر آمدن همسر... انتظار داشتم با مهربانی کنارم بشیند و از لحظات سختی که گذراندم بپرسد اما افسوس... او آمد با خود یک سرویس طلا هم هدیه آورده بود مثل همیشه شیک وادوکلن زده وسه تیغ اما مثل یک موجود کثیف از من دوری کرد شاید فکر میکرد نجاست من همین الان به او منتقل خواهد شد او کنارم ننشست دریغ از یک بوسه دریغ از یک سئوال و دریغ از یک دلجویی دلم بدجوری شکست صدایش را شنیدم اما باز هم خودخوری حتی حالا هم که یادم میاد اشک تو چشام حلقه میزنه . به هر حال رفتیم خونه همه به مناسبت به دنیا اومدن بچه جمع بودن اما اون منو توی اتاق خواب تنها گذاشته بود توی جمع به گفت وخند مشغول بود . من با بند بند وجودم در این لحظات به او محتاج بودم واو از من غافل بود یادمه به بهانه ای اورا به اتاق کشاندم تا پیشم بماند اما او با برادر زاده هفت ساله خود وارد اتاق شد وتمام آن نیم ساعتی که آنجا بود با او مشغول بازی بود.... هیچوقت یادم نمیره با گذشت سه سال یا حتی سی سال بازهم بی مهری او بعد از زایمانم یادم نمیره هر کاری کردم به بهانه ای دخترک سمج را بیرون کنم نرفت که نرفت ومن از ته دل حرص خوردم شاید شما هم این لحظات را تجربه کرده باشید آدم تو اون لحظه دوست داره شوهرش کنارش بشینه نوازشش کنه به اون خسته نباشید بگه با حرفای شیرین خستگی این نه ماه را از تن اون بیرون کنه اما نمی دونم چرا او مهر خودشو توی اون روزا از من دریغ کرد حتی بعدها بارها ازش در مورد اون روزا پرسیدم اما کاملا تکذیب کرد ورفتارش را خیلی عادی توصیف کرد. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;BORDER-RIGHT: medium none; PADDING-RIGHT: 0cm; BORDER-TOP: medium none; PADDING-LEFT: 0cm; TEXT-JUSTIFY: kashida; PADDING-BOTTOM: 0cm; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; BORDER-LEFT: medium none; PADDING-TOP: 0cm; BORDER-BOTTOM: medium none; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%; mso-border-alt: double-wave windowtext 5.25pt; mso-padding-alt: 1.0pt 4.0pt 1.0pt 4.0pt&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 14pt; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=1&gt;&lt;FONT face=&quot;Verdana, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;بعد از مدتی همه چیز به جای اولش برگشت فقط من شرایطم کاملا عوض شده بود مسئولیتی سنگین بر دوشم بود که تمامی نداشت و فکر کنم هیچگاه هم نخواهد داشت اما بعد از به دنیا آمدن گل زیبای زندگی مثل آنکه واقعا قدمش خوب باشد زندگی ما دگرگون شد یه خونه بزرگ وزیبا خریدیم و بعدش هم یه ماشین خیلی خوب . چیزی که ما انتظارش را حداقل تا ده سال دیگه نداشتیم اونم با حقوق کارمندی اما این اتفاقای خوب تو زندگی ما افتاد و همه اش به خاطر برکت وجود دختر زیبایمان بود والبته لطف خدای مهربان. حالا با وجود او که دختر فهیم وباهوشیست در کنار همسر زندگی راحت وتقریبا میشه گفت مرفهی داریم ومن هروز خدا را بخ خاطر داده ها ونداده هایش شکر میکنم. شکر میکنم به خاطر همه چیز. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;BORDER-RIGHT: medium none; PADDING-RIGHT: 0cm; BORDER-TOP: medium none; PADDING-LEFT: 0cm; PADDING-BOTTOM: 0cm; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; BORDER-LEFT: medium none; PADDING-TOP: 0cm; BORDER-BOTTOM: medium none; mso-border-alt: double-wave windowtext 5.25pt; mso-padding-alt: 1.0pt 4.0pt 1.0pt 4.0pt&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;FONT face=&quot;Verdana, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; size=1&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;BORDER-RIGHT: medium none; PADDING-RIGHT: 0cm; BORDER-TOP: medium none; PADDING-LEFT: 0cm; PADDING-BOTTOM: 0cm; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; BORDER-LEFT: medium none; PADDING-TOP: 0cm; BORDER-BOTTOM: medium none; mso-border-alt: double-wave windowtext 5.25pt; mso-padding-alt: 1.0pt 4.0pt 1.0pt 4.0pt&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 16pt; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;FONT face=&quot;Verdana, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; size=1&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;BORDER-RIGHT: medium none; PADDING-RIGHT: 0cm; BORDER-TOP: medium none; PADDING-LEFT: 0cm; PADDING-BOTTOM: 0cm; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; BORDER-LEFT: medium none; PADDING-TOP: 0cm; BORDER-BOTTOM: medium none; mso-border-alt: double-wave windowtext 5.25pt; mso-padding-alt: 1.0pt 4.0pt 1.0pt 4.0pt&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;FONT face=&quot;Verdana, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; size=1&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;BORDER-RIGHT: medium none; PADDING-RIGHT: 0cm; BORDER-TOP: medium none; PADDING-LEFT: 0cm; PADDING-BOTTOM: 0cm; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; BORDER-LEFT: medium none; PADDING-TOP: 0cm; BORDER-BOTTOM: medium none; mso-border-alt: double-wave windowtext 5.25pt; mso-padding-alt: 1.0pt 4.0pt 1.0pt 4.0pt&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;BORDER-RIGHT: medium none; PADDING-RIGHT: 0cm; BORDER-TOP: medium none; PADDING-LEFT: 0cm; PADDING-BOTTOM: 0cm; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; BORDER-LEFT: medium none; PADDING-TOP: 0cm; BORDER-BOTTOM: medium none; mso-border-alt: double-wave windowtext 5.25pt; mso-padding-alt: 1.0pt 4.0pt 1.0pt 4.0pt&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=3&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;BORDER-RIGHT: medium none; PADDING-RIGHT: 0cm; BORDER-TOP: medium none; PADDING-LEFT: 0cm; PADDING-BOTTOM: 0cm; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; BORDER-LEFT: medium none; PADDING-TOP: 0cm; BORDER-BOTTOM: medium none; mso-border-alt: double-wave windowtext 5.25pt; mso-padding-alt: 1.0pt 4.0pt 1.0pt 4.0pt&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=3&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;BORDER-RIGHT: medium none; PADDING-RIGHT: 0cm; BORDER-TOP: medium none; PADDING-LEFT: 0cm; PADDING-BOTTOM: 0cm; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; BORDER-LEFT: medium none; PADDING-TOP: 0cm; BORDER-BOTTOM: medium none; mso-border-alt: double-wave windowtext 5.25pt; mso-padding-alt: 1.0pt 4.0pt 1.0pt 4.0pt&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=3&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;&lt;/DIV&gt;</description>
<pubDate>Sun, 13 Apr 2008 17:57:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=shahabsang286&amp;postid=36</comments>
<dc:creator>shahabsang286</dc:creator>
<guid>http://shahabsang286.blogfa.com/post-36.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
