تبليغاتX
722082 بارش - نفرین

دیروز به اتفاق جاری جونم (به قول صدف جون) رفتیم خونه مادر شوهرمون. اینا دیروز روی فرم نبودن در ضمن ساعت یک شب هم مسافر بودن وبه همین خاطر ما رفتیم اونجا. خلاصه دور هم نشسته بودیم و حرف میزدیم که شروع کردن . رفتارشون واقعا تهوع آور بود.  یعنی با اینکه زوار هم بودن دست از طعنه وکنایه بر نداشتن . یکی به من می پروندن یکی به جاری . اونقدر گفتن که اون دیگه تاب نیاورد و صداش دراومد بعدم یه دعوای مفصل. خلاصه بدون خداحافظی زد بیرون منم یه خداحافظی سطحی کردم و رفتم دنبالش . توی ماشین کلی گریه کرد ومن بیشتر از این می ترسیدم که به کشتنمون بده!!خلاصه به اصرار من اومد خونه ما و جاتون خالی کلی غیبت کردیم  بعدم اون از ته دلش گفت : امیدوارم همینطور که دل منو شکستن خدا دلشونو بشکنه. شاید باورتون نشه که دعاش مستجاب شد و اونا شب به پروازشون نرسیدن. و حالا باید کلی پول بلیط و هتل نرفته رو بدن! فکر کنم دل جاریم خیلی خنک شد!!!

+ نوشته شده در شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 11:14 قبل از ظهر توسط بارش |