امروز دختر کوچیکه برگشته به من میگه: مامان من یه مامان جدید میخوام .
لبامو ورچیدم وگفتم : منو دیگه دوست نداری؟گفت: نه مامان یه گل سرخ بزنیم اینجات ( اشاره میکنه به سینه ام) بعد تورو تبدیل کنیم به فرشته تا بری تو آسمون!!! من یه مامان جدید داشته باشم!
حرفش منو برد توفکر اول پیش خودم گفتم شاید قراره بمیرم وبه این زودتر الهام شده!
اما بعدش فکر کردم که اصلا دلم نمیخواد بمیرم واونو تنها بذارم زیر دست نامادری!! فکرشم دیوونم میکنه شاید اون موقعها که بچه تر بودم وقت ناراحتی آرزوی مرگ میکردم اما حالا زمان ناراحتی هم همچین آرزویی نمی کنم چون حالا حتی زندگیمم مال خودم تنها نیست سهم بیشترش مال دخترمه که باید به انجام برسونمش .
عجب حرفی زد دختر کوچیکه!