تبليغاتX
722082 بارش - سپاس
بعضی وقتا یهو به این نتیجه میرسم که خدا چقدر چیز به من داده ومن قدرشو نمی دونم. در واقع از اول عمرم هر آرزویی که داشتم برآورده کرده.هر آرزویی! قبولی دانشگاه زندگی تو یه جای خوش آب وهوا( چون قبلا یه جای خیلی بد آب وهوا زندگی میکردم و هر روز صبح که از خواب بیدار میشدم با تمام وجود میگفتم یعنی میشه یه روز بلند شم وببینم که اینجا نیستم واین هوای داغ وزشت رو تحمل نمی کردم) داشتن یه همسر تحصیلکرده وخانه ای زیبا وبچه ای سالم وهزاران چیز دیگه که اگه بخوام بشمرم هووه........ خیلی زیاد میشه .

گاهی وقتا باید خدا را برای همین چیزایی که خیلی معمولی به نظر میرسن شکر کنیم چون خیلیا هستن که از این نعمتای به ظاهر معمولی وبدیهی محرومن. گرچه بعضی وقتا هم از زندگیم گله مند میشم اما واقعیتش اینه که چیزای خوب زندگیم از بداش بیشترن واین خودش خیلیه.

مثلا بعضی وقتا پیش خودم میگم چی میشد که به جای همسر فعلیم زن یه آدم خیلی پولدارتر یا تحصیلکرده تر یا مثلا خوش قیافه تر میشدم؟ یا مثلا میگم چرا سال آخر دبیرستان کنکور رو جدیتر نگرفتم تا مثل دوستام یه رشته بهتر قبول بشم وزندگیم صد وهشتاد درجه با حالا فرق میکرد؟ یا مثلا میگم کاش اینقدر زود ازدواج نکرده بودم ومثل باقی دخترا از زندگیم ومجرد بودنم بیشتر لذت می بردم؟

آخه من در زمان مجردیم خیلی زیاد مورد توجه پسرا بودم وچون هیچ وقت غرور خودمو با دوستی با اونها نشکستم بیشتر... هر چند مورد توجه بودنم زیاد طول نکشید چون زود ازدواج کردم اما واقعا دوران خوبی بود. هروقت یاد اون موقع میافتم بی اختیار بدنم گرم میشه ویه حس خیلی خوب تو وجودم میپیچه . تو هر مهمونی یا عروسی ویا حتی عزا حضور پیدا میکردم بلا استثنا یک خواستگار پیدا میکردم وواقعا چقدر خوبه این حس مورد توجه همگان بودن...امشب یهویی این چیزا اومد تو ذهنم ومانع جدول حل کردنم شد

یادش بخیر........

+ نوشته شده در نوزدهم فروردین 1387ساعت 10:28 بعد از ظهر توسط بارش |