بعضی وقتا از کارای خودم تعجب میکنم . امروز یکی از اون روزای ابری بود که میتونستم یه غذای ساده درست کنم بعدشم پامو بندازم رو پام ومجله ورق بزنم. اما فکر میکنین چکار کردم؟ خونه تکونی
!!!! یعنی جای اتاق خواب دختر کوچیکه رو با مال خودمون عوض کردم . از بیکاری چه کارهای احمقانه ای میکنم من ! بعدشم که مثل خر تو گل گیر کرده بودم و از کارم پشیمون شده بودم دیگه راه برگشتی نداشتم ساعت یازده شده بود ناهارم آماده نبود هنوز اتاق دخترک عین بازار شام بود و.... دردسرتون ندم ماجرایی شده بود تماشایی!
تا ساعت دو وقت داشتم گند کاریامو ماست مالی کنم چون همسر جان به شدت از خونه تکونی بدش میاد اصلا نفهمیدم کی دو شد یه پام تو آشپز خونه یه پام تو هال یه دقیقه توی اتاق خواب بودم وپنج دقیقه تو حیاط که درو رو مامور آب وا کنم! تو این هیروویر اینم وقت گیر آورده بود
خلاصه بساطی داشتیم و حالام که همه خوابن و من با خیال راحت دارم تو وبلاگای مردم سرک میکشم باورم نمیشه این من بودم که اینهمه کار کردم!
چه روزی بود امروز![]()
![]()