واقعا آدمها موجودات عجیبین. دیروز یکی از دوستانم میگفت یکی دیگه از بچه هارو دیده که موهاشو به شیوه مد پلاتینه کرده.با هیجان پرسیدم خوب شده بود؟ با خنده گفت : جالبش همینجاست. اولا که ده سال از سن خودش بزرگتر نشون میداد و چون خودش هم پوستی سبزه داره واقعا افتضاح شده !! اما هر کی بهش میرسه میگه وای چقد ناز شدی دختر!هیچکس نیست که حقیقتو بهش بگه منم چون دلم براش سوخته بود بهش گفتم هر کی بهت گفته خوب شدی دروغ بهت گفته و واقعا رنگ موهات به پوستت نمی خوره اونم قهر کرده و با ناراحتی ازم جدا شده!
خنده دار نیست؟ اگه کسی حقیقتو بذاره جلومون بدمون میاد ولی اگه به دروغ ازمون تعریف کنن خوشحال میشیم! ما زنا موجودات عجیبی هستیم!!
نمیدونم چرا بعضی از ما خانمها اینجوری هستیم. خدا نکنه یه پستی داشته باشیم.خدانکنه یه مسئولیت مهم اداری به دوشمون باشه وخدا نکنه کاری از دستمون برای دیگری بر بیاد اونقدر خودمونو بالا میبریم که استغفرالله دیگه خدا رو هم بنده نیستیم .وقتی زنا رو وارد بازی نمی کنن وآدم حسابشون نمی کنن زیاد نباید اعتراض داشته باشیم چون بعضیا واقعا خودشونو گم می کنن. امروز گذار من به یکی از این خانما افتاد که البته کار همچین مهمی هم نبایست انجام میداد اما جاتون خالی که ببینین چه مانوری میداد
منم نه خواهش کردم ونه تقاضا با کمال پررویی گفتم خانم محترم این وظیفه شماست وباید انجام بدین وگرنه.... خلاصه نذاشت حرفم تموم بشه کارو انجام داد البته با قهر وناراحتی وبدون یه کلمه سوال وجواب
توروخدا اگه پستی بر عهده شماست با ارباب رجوع مهربان باشید.
بازم سلام.
دو روز دیگه تولد دخترم ونور چشممه. تولد اوکه با اومدنش به دنیا جور دیگه ای نگاه کردم . در واقع با اومدنش معنی زندگی رو فهمیدم وهمه چی برام رنگ تازه ای به خودش گرفت . حالا دیگه سه سالش تموم شده ووارد چهار سالگی میشه. بازم یاد خاطرات اون دوران میافتم: شوهر جان زیاد دوست نداشت بچه دار بشیم به نظر اون آزادیمونو از دست میدادیم اما من که دیگه سه سال از ازدواجمون میگذشت با ترسی مبهم دلم میخواست مادر بشم. یادمه هیچوقت با دیدن بچه ها دلم غش وضعف نمی رفت . هیچوقت بچه ای رو بغل نکردم و اگر اینکارو کردم برای پنج دقیقه بود . نوزادارو که میترسیدم بغل کنم اما توی همون دوران دوستی داشتم که شش سال از ازدواجش میگذشت وبچه دار نشده بود اونقدر دکتر رفته بود واونقدر هزینه کرده بود که نگو ونپرس! من اونو می دیدم ومی ترسیدم ! با خودم فکر میکردم شاید منم مثل اون بچه دار نشم از بس از همون اول جلوی بچه دار شدنمو گرفته بودم یهو وهم ورم داشت. گفتم اصلا شاید بچه دار نشم برای چی اینقدر از اینکار ممانعت میکنم؟ خلاصه خیلی ابلهانه در حالیکه ترم آخر بودم وسختترین درسارو واسه ترم آخر گذاشته بودم تنها با گذشت سه ماه از جلوگیری نکردن باردار شدم . با سختترین شرایط ممکن با وجود زندگی مشترک با مادرشوهری وسواسی با سختترین درسها وسختترین ویار...... باید اون شرایط رو می داشتید تا باور کنید من چی میگم.
ماه پنجم بارداری بودم که برادرم با دختر همسایه ما به توافق رسید وخیلی زود قرار ازدواج گذاشتند و چون واسطه اش هم ما بودیم نا خودآگاه من همیشه وسط ماجرا بودم: خرید رفت و اومد انجام دادن کارای جشن همه وهمه به عهده من وشوهر جان بود باورتون نمیشه که اونا حتی دسته گل عروسیشونم گذاشته بودن ما انتخاب کنیم وبخریم! یک عروس ودوماد تنبلی بودن که واقعا نوبر بودن! من با اون وضعیت جالبم همه کارارو با کمک شوهر جان انجام میدادیم تا اینم تموم شد....
بعدش دوباره من افتادم به درس خوندن وکارای روزمره وتحمل مادرشوهری که حتی نمی شد جلوش حرف از ویار بزنی ویا حتی حالت به هم بخوره... به قول خودش همیشه میگفت من از زنای حامله حالم به هم میخوره ومن میماندم در کار مادر شوهرایی که برای عروس باردارشون چه کارها نمی کنند مخصوصا اگه اون عروس توی شهر غریب ودور از خونواده اشون باشه. حداقلش پختن یه ویارانه ناقابل بود که اینکارم نکرد . خلاصه اون چند ماه لعنتی هم تموم شد ومن گل خوشگلمو طبیعی به دنیا آوردم در حالیکه خانواده شوهر اصرار داشتن پول بیمارستان خصوصی ندیم اما در این مورد دیگه جناب همسر کوتاه نیومد والبته به خاطر سلامتی فرزند دلبندشان و اطمینان از محیط پاکیزه رفتیم به بیمارستان خصوصی بماند که بعدش هزار بار گفتن: عروس خانم فلانی(همسایه اشان) توی بیمارستان دولتی یه پسر به دنیا آورده! یعنی برای دختر لازم نبود بری خصوصی اما بازم ما با سکوت پاسخ دادیم .
آن لحظات زیبا را تا آخر عمرم فراموش نمی کنم لحظاتی که مطمئنم زمان جان دادن به عنوان خاطره خوش از جلوی چشمانم خواهد گذشت !وقتی دختر زیبایم چشمان قشنگش را باز کرد واولین گریه اش را سر داد انگار بار بزرگی از روی دوش من برداشته شد شیرینترین وخوشترین لحظه عمرم بود . درد به طور ناگهانی تمام شده بود و دخترم زیبا وسالم در کنارم بود وما منتظر آمدن همسر... انتظار داشتم با مهربانی کنارم بشیند و از لحظات سختی که گذراندم بپرسد اما افسوس... او آمد با خود یک سرویس طلا هم هدیه آورده بود مثل همیشه شیک وادوکلن زده وسه تیغ اما مثل یک موجود کثیف از من دوری کرد شاید فکر میکرد نجاست من همین الان به او منتقل خواهد شد او کنارم ننشست دریغ از یک بوسه دریغ از یک سئوال و دریغ از یک دلجویی دلم بدجوری شکست صدایش را شنیدم اما باز هم خودخوری حتی حالا هم که یادم میاد اشک تو چشام حلقه میزنه . به هر حال رفتیم خونه همه به مناسبت به دنیا اومدن بچه جمع بودن اما اون منو توی اتاق خواب تنها گذاشته بود توی جمع به گفت وخند مشغول بود . من با بند بند وجودم در این لحظات به او محتاج بودم واو از من غافل بود یادمه به بهانه ای اورا به اتاق کشاندم تا پیشم بماند اما او با برادر زاده هفت ساله خود وارد اتاق شد وتمام آن نیم ساعتی که آنجا بود با او مشغول بازی بود.... هیچوقت یادم نمیره با گذشت سه سال یا حتی سی سال بازهم بی مهری او بعد از زایمانم یادم نمیره هر کاری کردم به بهانه ای دخترک سمج را بیرون کنم نرفت که نرفت ومن از ته دل حرص خوردم شاید شما هم این لحظات را تجربه کرده باشید آدم تو اون لحظه دوست داره شوهرش کنارش بشینه نوازشش کنه به اون خسته نباشید بگه با حرفای شیرین خستگی این نه ماه را از تن اون بیرون کنه اما نمی دونم چرا او مهر خودشو توی اون روزا از من دریغ کرد حتی بعدها بارها ازش در مورد اون روزا پرسیدم اما کاملا تکذیب کرد ورفتارش را خیلی عادی توصیف کرد.
بعد از مدتی همه چیز به جای اولش برگشت فقط من شرایطم کاملا عوض شده بود مسئولیتی سنگین بر دوشم بود که تمامی نداشت و فکر کنم هیچگاه هم نخواهد داشت اما بعد از به دنیا آمدن گل زیبای زندگی مثل آنکه واقعا قدمش خوب باشد زندگی ما دگرگون شد یه خونه بزرگ وزیبا خریدیم و بعدش هم یه ماشین خیلی خوب . چیزی که ما انتظارش را حداقل تا ده سال دیگه نداشتیم اونم با حقوق کارمندی اما این اتفاقای خوب تو زندگی ما افتاد و همه اش به خاطر برکت وجود دختر زیبایمان بود والبته لطف خدای مهربان. حالا با وجود او که دختر فهیم وباهوشیست در کنار همسر زندگی راحت وتقریبا میشه گفت مرفهی داریم ومن هروز خدا را بخ خاطر داده ها ونداده هایش شکر میکنم. شکر میکنم به خاطر همه چیز.