امروز من شروع به کشیدن یه نقاشی کردم یه منظره از بهار که میخوام به مامانم تقدیمش کنم خدا کنه خوب از آب در بیاد آخه مامانم عاشق نقاشی رنگ وروغنه.اگه تونستم وقتی تموم شد میذارمش شما هم ببینید.
امروز دختر کوچیکه برگشته به من میگه: مامان من یه مامان جدید میخوام .
لبامو ورچیدم وگفتم : منو دیگه دوست نداری؟گفت: نه مامان یه گل سرخ بزنیم اینجات ( اشاره میکنه به سینه ام) بعد تورو تبدیل کنیم به فرشته تا بری تو آسمون!!! من یه مامان جدید داشته باشم!
حرفش منو برد توفکر اول پیش خودم گفتم شاید قراره بمیرم وبه این زودتر الهام شده!
اما بعدش فکر کردم که اصلا دلم نمیخواد بمیرم واونو تنها بذارم زیر دست نامادری!! فکرشم دیوونم میکنه شاید اون موقعها که بچه تر بودم وقت ناراحتی آرزوی مرگ میکردم اما حالا زمان ناراحتی هم همچین آرزویی نمی کنم چون حالا حتی زندگیمم مال خودم تنها نیست سهم بیشترش مال دخترمه که باید به انجام برسونمش .
عجب حرفی زد دختر کوچیکه!
گاهی وقتا باید خدا را برای همین چیزایی که خیلی معمولی به نظر میرسن شکر کنیم چون خیلیا هستن که از این نعمتای به ظاهر معمولی وبدیهی محرومن. گرچه بعضی وقتا هم از زندگیم گله مند میشم اما واقعیتش اینه که چیزای خوب زندگیم از بداش بیشترن واین خودش خیلیه.
مثلا بعضی وقتا پیش خودم میگم چی میشد که به جای همسر فعلیم زن یه آدم خیلی پولدارتر یا تحصیلکرده تر یا مثلا خوش قیافه تر میشدم؟ یا مثلا میگم چرا سال آخر دبیرستان کنکور رو جدیتر نگرفتم تا مثل دوستام یه رشته بهتر قبول بشم وزندگیم صد وهشتاد درجه با حالا فرق میکرد؟ یا مثلا میگم کاش اینقدر زود ازدواج نکرده بودم ومثل باقی دخترا از زندگیم ومجرد بودنم بیشتر لذت می بردم؟
آخه من در زمان مجردیم خیلی زیاد مورد توجه پسرا بودم وچون هیچ وقت غرور خودمو با دوستی با اونها نشکستم بیشتر... هر چند مورد توجه بودنم زیاد طول نکشید چون زود ازدواج کردم اما واقعا دوران خوبی بود. هروقت یاد اون موقع میافتم بی اختیار بدنم گرم میشه ویه حس خیلی خوب تو وجودم میپیچه . تو هر مهمونی یا عروسی ویا حتی عزا حضور پیدا میکردم بلا استثنا یک خواستگار پیدا میکردم وواقعا چقدر خوبه این حس مورد توجه همگان بودن...امشب یهویی این چیزا اومد تو ذهنم ومانع جدول حل کردنم شد
یادش بخیر........![]()
بعضی وقتا از کارای خودم تعجب میکنم . امروز یکی از اون روزای ابری بود که میتونستم یه غذای ساده درست کنم بعدشم پامو بندازم رو پام ومجله ورق بزنم. اما فکر میکنین چکار کردم؟ خونه تکونی
!!!! یعنی جای اتاق خواب دختر کوچیکه رو با مال خودمون عوض کردم . از بیکاری چه کارهای احمقانه ای میکنم من ! بعدشم که مثل خر تو گل گیر کرده بودم و از کارم پشیمون شده بودم دیگه راه برگشتی نداشتم ساعت یازده شده بود ناهارم آماده نبود هنوز اتاق دخترک عین بازار شام بود و.... دردسرتون ندم ماجرایی شده بود تماشایی!
تا ساعت دو وقت داشتم گند کاریامو ماست مالی کنم چون همسر جان به شدت از خونه تکونی بدش میاد اصلا نفهمیدم کی دو شد یه پام تو آشپز خونه یه پام تو هال یه دقیقه توی اتاق خواب بودم وپنج دقیقه تو حیاط که درو رو مامور آب وا کنم! تو این هیروویر اینم وقت گیر آورده بود
خلاصه بساطی داشتیم و حالام که همه خوابن و من با خیال راحت دارم تو وبلاگای مردم سرک میکشم باورم نمیشه این من بودم که اینهمه کار کردم!
چه روزی بود امروز![]()
![]()
پدر: من دوست دارم با دختری به انتخاب من ازدواج کنی.
پسر: نه من دوست دارم همسرم را خودم انتخاب کنم.
پدر: اما دختر مورد نظر من دختر بیل گیتس سلطان میلیاردر مایکروسافت است.
پسر : اوه قبول است!
پدر به سراغ بیل گیتس میرود: برای دخترت شوهری سراغ دارم.
بیل گیتس: اما برای دختر من هنوز زود است ازدواج کند.
پدر: اما این مرد جوان قائم مقام مدیر عامل بانک جهانی است!
بیل گیتس: اوه که اینطور! در این صورت قبول می کنم.
بالاخره پدر به دیدار مدیر عامل بانک جهانی می رود: مرد جوانی را برای سمت قائم مقام مدیر عامل می شناسم.
مدیر عامل: اما من به اندازه کافی مدیر عامل دارم.
پدر: اما این مرد جوان داماد بیل گیتس است!
مدیر عامل : آهان ! اگر اینطور است باشد!
ومعامله به این ترتیب انجام میشود