تبليغاتX
722082 بارش

قبل از ازدواجم تو خونواده ما هدیه دادن یه رسم بود . وقتی عید میشد ما همدیگه رو میبوسیدیم وبه هم هدیه( هر چند ناقابل) میدادیم واین هدیه ها نوعی دلخوشی هم بود. بعد از ازدواجم مامانم به من وخواهر وعروسمان یک نوع هدیه میده یعنی اگه مثلا یه بلوز قرمز واسه من خریده واسه خواهر وعروسمان هم همونو میده ولی تو رنگهای متفاوت . اما بعد از ازدواج تو خونه شوهر جان از این خبرا نیست که نیست . یعنی نفری هزارتومان عیدی میذارن کف دستت! بزرگ وکوچیک هم فرقی نمیکنه! من کلا سنت هدیه دادن ومخصوصا هدیه گرفتن رو دوست دارم اما چند بار هدیه دادم وچیزی از اونا نگرفتم فقط خدا میدونه! امسال هم با اینکه عذاب وجدان دارم اما هیچی براشون نخریدم وقتی فایده نداره ودر ازای محبتت چیزی نصیبت نمیشه منم بیخیالش شدم. فقط یه دختر دارن که با یه آدم نسبتا مهم ازدواج کرده تنها به اونه که هدیه میدن وکلا ارزشش رو براشون داره که وقت بذارن وبرن تو بازارا بگردن وکادوی شب عیدشو بخرن عروس ومروس دیگه ولش........

+ نوشته شده در بیست و هفتم اسفند 1386ساعت 12:51 بعد از ظهر توسط بارش |

امروز من ودختر کوچیکه از صبح خیلی زود رفتیم بازار خرید و کلی خرت وپرت خریدیم البته لازمشون هم داشتم ولی خوب میشد با وسایل تو خونه رفع ورجوعش کرد اما من میخواستم تمام وسایل سفرم ست باشه! مثلا جای قند وشکر وچای و... این چیزای بی اهمیت بعدشم رفتیم بیرون نهار خوردیم جاتون خالیگفت پیتزا ومنم خریدم راستش بعضی وقتا خودمم می فهمم که خیلی بداخلاقم وهیچکس نباید باهام طرف شه! امروز از اون روزاش بود ما داریم خودمونو جمع وجور میکنیم که بریم یه سفر طولانی اونوقت یکی که باهاش رودرواسی داری پیدا بشه وازت پول بخواد قرض!اعصابم خرد شد آخه خودشون توی اینجور مواقع باید آدمو درک کنن وقت سفر شب عید ... کجاش وقت قرض گرفتنه؟ اونم به خاطر یه چیزی که بعدا هم میشه انجامش داد ... حالا این به کنار چیزای دیگه هم هست که با یاد آوریشون منفجر میشم پس بهتره نگم.... 

+ نوشته شده در بیست و ششم اسفند 1386ساعت 8:27 بعد از ظهر توسط بارش |

من گفتم دلم نمیخواد برم خونه اینا! دیشب جوری منو ناراحت کردن که حتی آقای همسر هم دلش برام سوخت . گرچه اونجا چیزی بروز نداد اما وقتی اومدیم خونه کلی از توی دلم درآورد  . خودشونم انگار فهمیده بودن زیادی تند رفتن صبح زنگ زدن مثلا احوالپرسی ولی غرض چیز دیگه ای بود!

دلم ازشون گرفته نمی خواستم دلخوری پیش بیاد وگرنه خیلی کارا میشد کرد

+ نوشته شده در بیست و پنجم اسفند 1386ساعت 1:12 بعد از ظهر توسط بارش |

سلام نمی دونم چند وقته که نیومدم اما اصلا حس نوشتن نداشتم و فکر هم نمی کردم نوشته هام برای کسی جالب باشه اما خوب ازتون ممنونم که به من سر زدین راستش برای عید میخوایم بریم اصفهان وقزوین وشمال اما نمیدونم هتل گیرمون میاد یا باهاش مشکل پیدا میکنیم همسر گرامی اصلا از چادر نشینی ! خوشش نمیاد حتی برای چند ساعت وهمیشه میگه میخوایم بریم تفریح نه اینکه به خودمون زجر بدیم  بعد هم همون توصیفای خنده دار همیشگی خودشو میکنه: اول صبح خواب آلود بلند میشی وباید بری تو صف دستشویی بعد هم تو صف آبجوش ومابقی قضایا البته در صورت رفتن در چادر ! اما هتل راحتی مثل خونه خودت

منم که بدم نمیاد از خدامم هست خدا کنه جا گیرمون بیاد مخصوصا تو اصفهان که قراره روزای بیشتری اونجا بمونیم .

راستی سبزه های نازنینم هیچکدوم خوب از کار درنیومد مخصوصا گندمها ! فکر کنم من بلد نبودم که درست بکارمشون از اولم میدونستم باید آماده بخریم ولی خوب تجربه بود واسه آیندهسال دیگه میدونم چکار کنم لطفا اگه کسی در این مورد راه خوبی بلده به منم بگه ممنون میشم

+ نوشته شده در بیست و چهارم اسفند 1386ساعت 12:21 بعد از ظهر توسط بارش |