تبليغاتX
722082 بارش

بازم سلام باید به خودم سلام کنم چون به جز من کسی اینجا نمی یاد ولی اشکال نداره من وبلاگ درست کردم که جایی باشه حرفامو بزنم درددلامو بگم بدون ترس ومزاحمت !

اوضاع خوب پیش میره ودختر کوچیکه تقریبا به مهد عادت کرده وهر روز که میرم میارمش با یه دنیا انرژی میاد خونه ومطابق معمول وراجی رو شروع میکنه دیگه کم کم وقتشه به خودم برسم

واقعا نمی دونم آیا همه مردا اینجورین یا نه؟ همسر گرامی بنده وقتی با هم تنها هستیم خیلی ایده آله اما دریغ از وقتی که میریم خونه مامانش اینا! همه اش در حال عرض اندامه ! جلوی اونا از هیچ کاری علیه من دریغ نمی کنه واین کاراش رو هم خیلی عادی میدونه ! از نظر خودش رفتارش همیشه یکسانه اما واقعا اینطور نیست . دلم نمیخواد اصلا اونجا بریم چون من مدام اونجا تحقیر میشم از کارام انتقاد میشه هیچ جنبه مثبتی پیدا نمی کنم ... از رفتارم با بچه از آشپزیم از بی دقتی تو کارام از رشته به درد نخور دانشگاهیم و.... اگه شما جای من بودین این رفتارو تحمل میکردین؟ واقعا کسی این کارو میکنه که من میکنم؟

گاهی حس میکنم که دیگه صبرم داره تموم میشه ولی چاره ای ندارم بارها وبارها باهاش صحبت کردم که این کارو نکن منم مثل تو غرور وشخصیت دارم . تو اعتماد به نفسمو ازم گرفتی ... اما چه سود ؟ اگه از اینجا گذر کردین خوشحال میشم نظرتونو بدونم وراه مقابله با این مشکل رو همه اتونو دوست دارم

+ نوشته شده در چهاردهم اسفند 1386ساعت 12:41 بعد از ظهر توسط بارش |

دختر کوچیکه رو گذاشتم مهدکودک تا حدودی خیالم راحت شده البته هنوز عادت نکرده وبیدار شدن صبحها برای اون تنبل خانم سخته ولی خدا کنه عادت کنه هزار تا برنامه دارم که نمی دونم اول کدومو به اجرا بذارم  رفتن به باشگاه ورزشی گرفتن گواهینامه وکار ...

فکر کنم اگه محیط مهد براش جذابیت داشته باشه دوستش داشته باشه .

تا خدا چی بخواد....

+ نوشته شده در دوازدهم اسفند 1386ساعت 1:3 بعد از ظهر توسط بارش |

سلام . دیروز آخرین مهمون ما رفت خونشون و روز های خوب ما هم تموم شد حالا باید سماق بمکیم تا عید خودمون بریم جایی یا مهمونی برامون بیاد شاید من جزو معدود کسانی باشم که اینقدر به مهمون علاقه مندم آخه خیلیا رو می بینم که مخصوصا توی عید از مهمون فرارین حالا یا به خاطر مخارجشه یا آرامشی که آدم از دست میده اما خوب تنهایی سخته خیلی سخت من عاشق جمع صمیمی خونواده ام عاشق بوی کلوچه های گرم مادر بزرگم که از توی تنور در می آورد و حالا دیگه هیچوقت تکرار نمیشه عاشق بوی عیدم عاشق عاشق بودنم عاشق زندگیم اما صد حیف وهزاران حیف که هیچوقت دیگه عید اون سالها تکرار نمی شه دیگه بعد از رفتن مادر بزرگ کسی اون همه مهمون وسروصداهاشون وبچه هاشونو تحمل نمی کنه فقط او بود که جمع صمیمی خونواده رو همونجور نگه داشته بود بعد رفتن او دیگه هیچ وقت عید تکرار نمی شه دوستیا سرد شده همه پشت سر هم حرف میزنن وکسی نیست تا صلح وصفا رو برقرار کنه کسی نیست تا اجازه نده کوچکتر توی روی بزرگترش حرف بزنه کسی نیست تا اجازه غیبت کردن رو به دیگرون نده حالا بساط بد گویی از هم وغیبت مهیاست همه در ظاهر مهربان وخوب ودر باطن وای.... خدا می دونه  ! بیاین قدر بزگترای خونه رو بدونیم وقتی هستن از گل نازکتر بهشون نگیم دوستشون داشته باشیم واحترام... احترام... احترام بگذاریم اونا تکرار نشدنی هستن اگه رفتن اون موقع حسرتشو میخوریم بیایم ونگذاریم اینجوری بشه
+ نوشته شده در یازدهم اسفند 1386ساعت 6:13 بعد از ظهر توسط بارش |