بازم سلام باید به خودم سلام کنم چون به جز من کسی اینجا نمی یاد ولی اشکال نداره من وبلاگ درست کردم که جایی باشه حرفامو بزنم درددلامو بگم بدون ترس ومزاحمت !![]()
اوضاع خوب پیش میره ودختر کوچیکه تقریبا به مهد عادت کرده وهر روز که میرم میارمش با یه دنیا انرژی میاد خونه ومطابق معمول وراجی رو شروع میکنه
دیگه کم کم وقتشه به خودم برسم ![]()
واقعا نمی دونم آیا همه مردا اینجورین یا نه؟ همسر گرامی بنده وقتی با هم تنها هستیم خیلی ایده آله اما دریغ از وقتی که میریم خونه مامانش اینا! همه اش در حال عرض اندامه !
جلوی اونا از هیچ کاری علیه من دریغ نمی کنه واین کاراش رو هم خیلی عادی میدونه ! از نظر خودش رفتارش همیشه یکسانه اما واقعا اینطور نیست .
دلم نمیخواد اصلا اونجا بریم چون من مدام اونجا تحقیر میشم از کارام انتقاد میشه هیچ جنبه مثبتی پیدا نمی کنم ... از رفتارم با بچه از آشپزیم از بی دقتی تو کارام از رشته به درد نخور دانشگاهیم و.... اگه شما جای من بودین این رفتارو تحمل میکردین؟ واقعا کسی این کارو میکنه که من میکنم؟
گاهی حس میکنم که دیگه صبرم داره تموم میشه ولی چاره ای ندارم بارها وبارها باهاش صحبت کردم که این کارو نکن منم مثل تو غرور وشخصیت دارم . تو اعتماد به نفسمو ازم گرفتی ... اما چه سود ؟ اگه از اینجا گذر کردین خوشحال میشم نظرتونو بدونم وراه مقابله با این مشکل رو همه اتونو دوست دارم ![]()
دختر کوچیکه رو گذاشتم مهدکودک تا حدودی خیالم راحت شده البته هنوز عادت نکرده وبیدار شدن صبحها برای اون تنبل خانم سخته ولی خدا کنه عادت کنه هزار تا برنامه دارم که نمی دونم اول کدومو به اجرا بذارم
رفتن به باشگاه ورزشی گرفتن گواهینامه وکار ...
فکر کنم اگه محیط مهد براش جذابیت داشته باشه دوستش داشته باشه .
تا خدا چی بخواد....