امروز بعد از چند روز سروکله ام باز پیدا شد راستش این چند وقته اونقدر سرم شلوغ بود که وقت سر خاروندن نداشتم همونطور که گفتم مهمون داشتم دختر عموی من بود که از شهرستان اومده بود چند روزی پیشم باشه
وواقعا به ما خوش گذشت همه اش مشغول خرید کردن و تفریح کردن بودیم خیلی خوب بود
بعدش هم که همین جا یه خواستگار پیدا کرد ومراسم خواستگاری وبقیه ماجراهایی که همه می دونن
اونا همدیگه رو پسندیدن وقرار شد ادامه ماجراها تو شهر خودشون اتفاق بیفته واگه خدا بخواد عید یه عروسی باحال افتادیم
اگه دختر عموم بیاد اینجا به من تنها خیلی کمک میشه ودر واقع از تنهایی در میام تا ببینم چی میشه راستش اون آدم عجیبیه هزار تا آدمو هم زمان میتونه برای خودش نگه داره صدتا پسر رو با هم سر کار میذاره
وفوق العاده شوخ طبعه
از اون دسته مهمونایی که هیچوقت ازش خسته نمی شی منم کلی بهش اصرار کردم بمونه اما خوب.... مگه این موبایلش آروم میگرفت ؟ آدم بود از خواهر وبرادر ومادرو دوستاش که تمتس میگرفتن وخواستار برگشت اون بودن
نمی دونم تا حالا آدمی به محبوبیت اون دیدین؟
خلاصه زندگی ملالت بار من با وجود دختر عموم رنگ تازه ای گرفته بود حیف که تموم شد
دعا کنید اون اینجا ازدواج کنه وپیشم بمونه
اگه خبری شد مینویسم![]()