تبليغاتX
722082 بارش

این چند روز حسابی سرمان شلوغ بود اصلا وقت نکردم بیام خونه و یا مطلبی بنویسم . درگیر نذری پختن و نذری دادن بودیم . من عاشق در جمع بودنم وعاشق جمع صمیمی خانواده .

دیشب هم که شب شام غریبان بود ما چند تا شمع روشن کردیم و من در دلم برای همه مریضها ومحتاجان به دعا دعا خواندم.

شبهای خوبی بود .با شنیدن صدای سنج ودمام واون شیپور مخصوصش واقعا دلم میلرزید  وانگار اون لحظه بود که امام حسین رو درک می کردم نه زمانیکه اون سخنرانیای عریض وطویل رو توی تلویزیون پخش میکنن . هر چند ده متر شربت پخش میکردن ومردم همه با بسته های نذری توی خیابانها بودند تا اون روز رو با خوردن غذای نذری بگذرونن .

اما چیز جالبی که به چشم میخورد این بود که همه این مراسما توی محلات پایین شهر به چشم میخورد وبالا شهر انگار نه انگار !  جالبه اما واقعا دلیلشو نفهمیدم ما که خودمون نذری شربت داشتیم حتی یک دسته سینه زنی پیدا نکردیم ومجبور شدیم همه بساط رو بار ماشین کنیم کلی دور بزنیم تا یک دسته پیدا کنیم . به نظر شما دلیلش چیه که اون بالاها خبری نیست؟

 

 

+ نوشته شده در سی ام دی 1386ساعت 11:24 قبل از ظهر توسط بارش |

 

تمام لحظه های بی تو بودنم

 تباه میشود

اگر بیایی ای عزیز

بهار می شود

دیروز در نگاهی گذرا وبلاگ ویولت عزیز رو خوندم وروحیه خوبش رو تحسین کردم . وقتی خودمو جای اون گذاشتم دیدم واقعا اگه من بودم خودمو می باختم . زندگی با همه سختی هاش با همه ناملایماتش زیباست .... اگه عشق باشه.

تا نظر شما چی باشه . تا بعد

 

 

+ نوشته شده در بیست و هفتم دی 1386ساعت 10:52 قبل از ظهر توسط بارش |

 

امروز بعد از چند روز محرومیت بالاخره موفق شدم زیارت عاشورا را بخونم من بعضی وقتا جوگیر میشم وتا اونجا که میتونم دعا میخونم اما بعضی وقتا نمازم هم زورکی میخونم ولی کلا خیلی به فرو رفتن در احساسات معنوی علاقمندم و اگه جایی دعوتم کنن محاله که نرم به هر حال فکر میکنم تو وجود همه آدما میل به پرستش معبود باشه وهمه دعا خوندن ومجالس معنوی رو تو عمق وجودشون دوست دارن به شرطی که آمیخته به خرافات نشه یادمه یه سال مامانم خیلی اصرار کرد که همراهش به مراسم عزاداری امام حسین بروم من هم که اون موقع اهل اینجور مجالس نبودم اما با خودم گفتم بذاریه بار برم ببینم چه جوریه ! جاتون خالی اونقدر مراسم مسخره ای اجرا کردن که با خودم عهد کردم هیچ وقت تو اینجور مراسم شرکت نکنم البته مثل اون مراسم جای دیگه ندیدم وشاید اونجا اینکارو میکردن شب هفتم محرم بود وبه حساب عروسی حضرت قاسم ! اول خوب به زبون محلی روضه خوندن وتو سر وکله اشون زدن ! بعد از کمی استراحت ! وخوردن یک عدد چای دارچین غلیظ باز شروع کردن ! بعد دو تا دختر که سر وکله اشونو با چفیه وشالهای سبز بسیار پوشونده بودن دوشادوش هم وارد شدن که مثلا یکیشون عروسه ودیگری دوماد یا همون حضرت قاسم ! باورتون نمیشه اما من همینکه اونا رو دیدم یهو بدجوری جا خوردم وترسیدم چون اولین بارم بود دیگه حسابش کنید بچه های کوچیک چی کشیدن ! خلاصه کلی کل زدن ودور وبر اونا عزاداری کردن ومراسم تموم شد اما من با خودم عهد کردم دیگه اینجور جاها نرم به نظر من اگه آدم تنهایی تو خونه بشینه ویه زیارت عاشورا بخونه ومعنیش رو درک کنه واز صمیم قلب به مظلومیت امام حسین پی ببره خیلی بارزشتره از حضور در این مجالس !

 یه بار دیگه هم همراه مامانم وخاله ام ودختر خاله ام که همسن خودمه رفتیم یه زیارتگاهی که مردم عقیده داشتن اونایی که حاجت دارن وبه این امامزاده بیان وامامزاده حاجتشونو برآورده کنه یه مهر معمولی نماز رو به دیوار مرمر اونجا بمالن اگه حاجتشون قبول باشه که مهر ناخودآگاه به دیوار میچسبه واگه قبول نشه اصلا به دیوار نمی چسبه ! ماهم که شیطون ! رفتیم کشفش کنیم ! نزدیک که شدیم دیدیم که اکثرا مهراشونو با گلاب خیس کردن وبه دیوار می مالن خوب به دیوار میچسبید دیگه ! اونهم دیوار مرمر ! دیگه جلوی خنده امونو نتونستیم بگیریم وپقی زدیم زیر خنده ! نازنین با صدای بلند گفت: اینا خودشون رو هم گول میزنن ! چه کار احمقانه ای ! ونمی دونین که یه زن جوون که جلوی ما بود چه جوری به ما توپید وبا ما دعوا کرد تازه اون جوون بود واز جوونا انتظار میره خرافاتی نباشن اما بودن دیگه . خلاصه تا اینجور خرافات قاطی دین ماست نمی شه از کشورمون انتظار پیشرفت داشته باشیم وقتی جوونای یه ملت به سحر وجادو ودعا گرفتن از یه مشتی شیاد عقیده داشته باشن وبه جای کار وتلاش ونوآوری وخلاقیت به فکر این چیزا باشن نتیجه معلومه .

 

+ نوشته شده در بیست و ششم دی 1386ساعت 8:42 بعد از ظهر توسط بارش |

امروز هوا فوق العاده مطبوع وخوبه جون میده واسه عید بری خرید  حتی یه لکه کوچولو ابر تو آسمون نیست وخنکی دل انگیزی داره و آفتاب درخشان خود نمایی میکنه .

میدونی از اینکه همسرم از زندگی با من احساس ضرر کنه خیلی حس بدی بهم دست میده ولی فهمیدن اینکه قبلا تو زندگیش کسی بوده که اوضاع مالیش از من خیلی بهتر بوده وحتما در پیشبرد اهدافش بیشتر از من میتونسته موثر واقع بشه یه کم حالمو بد میکنه  . یادمه اون موقع که ما تازه با هم آشنا شده بودیم واون میخواست شرایطش رو برای من توضیح بده واز نامزدی قبلیش بگه که مثلا چیزی ناگفته نمونده باشه اون از بدبختی که گریبانش رو گرفته بود میگفت واز ذلیل وبیچاره شدنش وازاینکه دلش میخواد هر چه زودتر از شرش راحت بشه ویه زندگی خوبی شروع کنه منم طالب همین بودم : یه زندگی بدون دردسر مثل این همه سالی که زندگی کرده بودم . اما حالا .... برمیگرده میگه اگه من با اونم ازدواج میکردم فکر نمیکنم حالا پشیمون بودم چون بالاخره آدم خودشو با شرایط طرف سازگار میکنه! اگه شما بودین چه جوابی می دادین؟ بازم از هوای مطبوع زمستانی تعریف میکردین؟ اصلا روز بعدش حالی برای از جا بلند شدن داشتین؟ می دونین حس بدی دارم از کمبود شدید اعتماد به نفس رنج میبرم چون من هیچ جوابی بهش ندادم فقط نگاهش کردم ودر درون شکستم کاش همچین خبطی نکرده بودم من نباید با کسی که یه تجربه عشقی داشت ازدواج میکردم من همیشه دوست داشتم با عشق ازدواج کنم اما میبینم کیلومترها از عشق دورم . جای خالیشو هرروز بیشتر از روز گذشته تو زندگیم احساس میکنم اما دیگه همه چیز تموم شده ومن حالا یه بچه دارم که به خاطر اون باید زندگی وعمر وجوونیمو بدم . این قاموس مادری ماست وهیچ حرجی هم بهش نیست ما اینو تو وجود خودمون پذیرفتیم که حتی جون خودمون رو برای بچه امون بدیم . درست مثل مادرامون ومادربزرگامون .

می دونی برای چی احساس خستگی وپوچی همه وجودمو گرفته ؟ چون انگیزه ام تو زندگی بزرگ کردن ناز دخترمه ودیگه هیچ واقعا دیگه هیچ ببین با چه شهامتی میگم! دیگه هیچ !

 

 

 

 

+ نوشته شده در بیست و پنجم دی 1386ساعت 10:38 قبل از ظهر توسط بارش |

 

دلم از همه چی گرفته واصلا حوصله آدمهای دور وبرم رو ندارم چون هر کدوم به نوعی اعصاب خردکن هستن تا حالا براتون پیش اومده که همچین احساسی داشته باشید؟ من شش ساله که به دور از خانواده ام توی این شهر زندگی میکنم ولی تا حالا حتی یه دوست صمیمی هم پیدا نکرده ام. اشکال از منه؟ من که توی ترم اول دانشگاه با همه بچه ها اخت شده بودم وحتی با سال بالاییها سلام وعلیک داشتم ولی اینجا دریغ از یک همصحبت ! باورتون میشه ؟

خسته ام از همه چیز تا وقتی همسر گرامی تشریف دارن همه چی خوبه اما به محض اینکه صبح میشه ومیره سرکار منم کارام تموم میشه میخوام از بیکاری دیوونه بشم نگین که سر خودتو با کتاب ویا کارای هنری گرم کن چون هرکی بچه داره میدونه که این چیزا عملا با بچه غیر ممکنه . نمی دونم یعنی ممکنه که آرزوی من برآورده بشه ویه کار خوب پیدا کنم؟

 

 

 

 

+ نوشته شده در بیست و چهارم دی 1386ساعت 11:6 قبل از ظهر توسط بارش |

دیروز یک روز خاطره انگیز وخوب بود با دوستان وخواهر وبرادرا که جمعا ده دوازده نفری میشدیم قرار گذاشتیم بریم برف بازی ورفتیم وکلی خوش گذشت آنقدر که تا ساعت دو کسی خیال برگشتن نداشت پنج تا آدم برفی کنار هم ساختیم وبه پیشنهاد من یه حیوون هم کنارشان ساختیم برادرم که با دوست دختر گرامیشون تشریف آورده بودن و دوست داشتن فقط کارای با کلاس انجام بدن گفت که یه اسب بسازیم اما منو دختر عموم که اتفاقا جاری منم هستش پیشنهاد الاغ دادیم ! وآخرش هم یه حیوون مجهول الهویه ساخته شد که به هیچی شباهت نداشت .اونقدر خندیدیم که دل درد گرفتیم .

 موقع برگشتن تازه یادم افتاد ناهار هیچی درست نکرده ام و همسر گرامی که همیشه پیشنهادهای بجایی میده گفت که به اتفاق به رستوران مورد علاقه من برویم گرچه نیم ساعتی معطل خالی شدن میز ماندیم چون جا رزرو نکرده بودیم اما همان نیم ساعت هم کلی با خنده گذشت خلاصه از اون روزایی بود که همیشه تو خاطر آدم میمونه.

اما امروز که شنبه بود دوباره همون آش وهمون کاسه . همون کارای تکراری . همون آشپزی وخانه داری وهمون ورق زدن هر روزه روزنامه که به جز خبر قتل وغارت چیز خوندنی دیگه ای نداشت وقتی این جور خبرارو دور از چشم همسر گرامی میخونم یه جور ترس ناشناخته تو وجودم شکل میگیره. چند تا احساس مختلف مثلا از آینده دخترم یک کمی ترس برم میداره یا از اینکه یه زن هستم وهیچ دفاعی ندارم احساس اضطراب میکنم . بعضی وقتا هم یهو جوگیر میشم میرم سراغ کتابای جامعه شناسی دانشگاهیم میرم تا دوباره یادم بیاد دانشمندان دلیل انحرافات اجتماعی رو چی دونستن ویا مثلا چه راههایی برای پیشگیری از اونا پیشنهاد کردن . جالب اینه که نود درصد اونا آخرش دلیل این انحرافات رو خانواده دونستن وهزار تا راهکار برای حل معضلات دادن که اگه عملی بودن حالا دیگه هیچ مشکلی وجود نداشت!

 ولی به نظر من هم خانواده نقش مهمی رو ایفا میکنه و خیلی کم پیش میاد که توی یه خانواده نرمال از نظر تربیتی بچه ای کاملا شرور از آب دربیاد . حتما یه گوشه کارشون می لنگیده یا یه جورایی اون بچه رو به حال خودش گذاشتن تا یه آدم منحرف ببار اومده گرچه هیچکس دلش نمی خواد بچه اش آدم نادرستی بشه ولی تربیت به نظر من اونقدر مهمه به خصوص توی سنین اولیه که میتونه نقش مهمی در سرنوشت بزرگسالی فرد داشته باشه . تا نظر شما چی باشه .!

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در بیست و سوم دی 1386ساعت 11:47 قبل از ظهر توسط بارش |