تبليغاتX
722082 بارش

در آسمان شهر من

هزاران پرنده در حال کوچند

می روند می روند

می خوانند

کاش آدمها دستی برآرند دلی بیاورند

به همدلی به دوستی به عشق !

 

این شعرو وقتی یه دختر دبیرستانی بودم گفتم واقعا اونروزا عشق رو با تمام وجود طلب میکردم اما یه عشق واقعی هیچوقت برام پیش نیومد یا اگه اومد تداوم نداشت . بگذریم امروز یه روز فوق العاده سرده و من سعی میکنم یه جوری خودمو توی خونه سرگرم کنم.

 راستی جلد دوم دزیره رو هم دارم میخونم که کتاب جذابیه ومن حسابی مسحور اتفاقات جالب آن شده ام .در مورد زندگی ناپلئون کتابهای زیادی خوندم واز شخصیتش خوشم میاد هرچند خیلی غریبانه مرد ولی در  قسمتی از کتاب خاطرات ناپلئون در مورد مرگش مطلب جالبی هست که نوشته دستور میده بعد از مرگش قلبش رو از درون سینه دربیارن ودر ظرفی در محلولهای خاصی نگه دارن وبه زنش هدیه کنن ! فکرشو بکنین چقدر رمانتیک وعاشق بوده فکری که هیچوقت به ذهن مردای این دوره وزمانه خطور نمی کنه چه برسه به اینکه عملیش کنن .

 یه sms جالب وبامزه خوندم که براتون مینویسمش : " میگن مردای اروپایی یه زن دارن ویه دوست دختر اما زنشون رو بیشتر دوست دارن . مردای آمریکایی یه زن دارن ویه دوست دختر ودوست دخترشون رو بیشتر دوست دارن اما مردای ایرونی چهارتا زن دارن وهزار تا دوست دختر اما ننه اشونو بیشتر دوست دارن !!!

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در بیستم دی 1386ساعت 12:36 بعد از ظهر توسط بارش |

 

دیروز جای شما خیلی خالی بود من ودختر کوچکم به مجلس دعا رفتیم وچون مربوط به یکی از فامیل بود وباید در کارها کمکمش میکردم هی باید توی حیاط که بساط آش رشته وباقی غذاها به پا بود می رفتم وهی برمیگشتم واونقدر هوا سرد بود که حالی برام نمونده بود تا در اون فضا غرق بشم اما به هر حال خیلی خوب بود ونوعی تنوع به حساب میومد وقت برگشتن همسر گرامی اومد دنبالمون وبرگشتیم . میدونید من یه مامان گل دارم که قلب فوق العاده مهربونی داره واز وقتی ما خیلی کوچیک بودیم تا حالا به تنهایی مارو بزرگ کرده ودر واقع همه خواهر وبرادرا خیلی به اون مدیون هستیم طوری که وقتی من میخوام کاری انجام بدم یا حرفی به هرکسی بزنم اگه حس کنم مامانم اونو بشنوه یا بفهمه انجامش نمی دم به خاطر همه زحمتها وگذشتهایی که تا حالا برای من انجام داده حاضرم هرکاری بخواد انجام بدم . اما ندونسته اونو توی یه چاهی انداختم که نمی دونم چطور درش بیارم وبه همین خاطر به شدت عذاب وجدان دارم . اونم معرفی دختری از همسایه ها برای داداشمه که حالا به عنوان عروس توی خونه ما زندگی میکنه و هرروز به خاطر کارهای احمقانه وزبان درازیهای بی موردی که با مامانم میکنه زندگی رو بهش زهر کرده. وقتی کارهایی رو که اون انجام میده مرور میکنم تازه میفهمم که بعضی دخترها  تا چه حد میتونن بی شعور وکج فهم باشن اما به هر حال کاریه که شده و اونا حالا یه بچه ناز دارن که به شدت مورد علاقه مامانمه فقط شرمندگی وعذاب وجدانش برای من مونده . به نظر شما من این وسط چکار کنم؟

 

 

 

 

+ نوشته شده در نوزدهم دی 1386ساعت 11:56 قبل از ظهر توسط بارش |

 

بازم سلام امروز من به یه مراسم روحانی دعوت شده ام اینجور جاها اول فکر میکنم که از خدا چی بخوام ولی بعد خواسته ها اونقدر زیاد میشه که توش میمونم اول کدومو بخوام (حالا انگار هرچی بخوام در آن واحد برآورده میشه ) اما کلا آدم با امید زندست وفکر میکنم باید اول از خدا سلامتی بخوام وبعدش یه شغل خوب که از این روزمرگی نجات پیداکنم واقعا زندگی بدون کار خیلی سخته . یه مدت کار نقشه کشی با کامپوتر رو تجربه کردم اما به هیچوجه منو ارضا نکرد یعنی تحملشو نداشتم از صبح تا عصر پشت کامپیوتر بشینم بدون هیچ تحرک وفعالیتی اونم من که به تند وتیزی و فعالیت زیادم معروفم . به هرحال کار به زندگی آدم معنا میده واگر کشور درست وحسابی داشتیم که اول فکر شغل افرادش رو میکرد وبعد اقدام به پذیرش دانشجو حالا وضع من این نبود . هیچ جا شغلی که به رشته من مربوط باشه لازم ندارن واگه از دستشون در بره  ویک نفر رو استخدام کنن اون یک نفر باید مرد باشه . توی آموزش وپرورش هم اصلا خوشم نمی یاد برم ودبیر بشم چون معلما واقعا از گداصفتی گندشو درآوردن وحالم از ریخت فقیرانه وریاگرشون به هم میخوره . شایدم واقعا وضعشون بده که این بازم برمیگرده به اوضاع نا به سامان کشور ما در حالیکه شنیدم توی کشور پیشرفته ومتمدنی چون سوئد معلما واستادای دانشگاه جزو ثروتمندترین افراد هستن . دیگه اینم قسمت ما بوده که تو ایران متولد بشیم وتا آخر عمر حسرت بعضی چیزا به دلمون بمونه.

 

 

+ نوشته شده در هجدهم دی 1386ساعت 11:34 قبل از ظهر توسط بارش |