تبليغاتX
722082 بارش

دیروز به اتفاق جاری جونم (به قول صدف جون) رفتیم خونه مادر شوهرمون. اینا دیروز روی فرم نبودن در ضمن ساعت یک شب هم مسافر بودن وبه همین خاطر ما رفتیم اونجا. خلاصه دور هم نشسته بودیم و حرف میزدیم که شروع کردن . رفتارشون واقعا تهوع آور بود.  یعنی با اینکه زوار هم بودن دست از طعنه وکنایه بر نداشتن . یکی به من می پروندن یکی به جاری . اونقدر گفتن که اون دیگه تاب نیاورد و صداش دراومد بعدم یه دعوای مفصل. خلاصه بدون خداحافظی زد بیرون منم یه خداحافظی سطحی کردم و رفتم دنبالش . توی ماشین کلی گریه کرد ومن بیشتر از این می ترسیدم که به کشتنمون بده!!خلاصه به اصرار من اومد خونه ما و جاتون خالی کلی غیبت کردیم  بعدم اون از ته دلش گفت : امیدوارم همینطور که دل منو شکستن خدا دلشونو بشکنه. شاید باورتون نشه که دعاش مستجاب شد و اونا شب به پروازشون نرسیدن. و حالا باید کلی پول بلیط و هتل نرفته رو بدن! فکر کنم دل جاریم خیلی خنک شد!!!

+ نوشته شده در شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 11:14 قبل از ظهر توسط بارش |

من دوباره بعد از یه مدت طولانی برگشتم...

چند روز پیش برای دختر کوچیک وشیرین زبونم تولد گرفتم البته ده روزی از زمان تولدش گذشته بود اما به دلایلی مجبور شدیم تولدشو عقب بندازیم خیلی خوش گذشت شربت ومیوه و پفک و کیک وساندویچ وآش رشته درست کرده بودم که همه گفتن خیلی خوشمزه شده ..جاتون سبز بود خلاصه بعد از مدتها دلی از عزای رقص درآوردیم به قول خواهرشوهرم میگفت از بسکه نرقصیدیم یادمون رفته ! واقعا هم همینجوری بود مدتهابود که به جشنی دعوت نشده بودیم یا توی یه عروسی  نرقصیده بودیم. خلاصه اون شب با همه خاطرات خوبش گذشت و وقتی همه مهمونا رفتن تازه یادم اومد از بس سرگرم رقص شده بودیم یادمون رفته عکس بگیریم!! سر این مسئله من خیلی حالم گرفت تازه یه عالمه فشفشه وچیزای خوشگل وجدید خریده بودیم که کاملا فراموشم شد به هر حال روز بعد تلافی در آوردیم ودوباره یه عروسی راه انداختیم وبه بهانه عکس حسابی آرایش کردیم وزدیم ورقصیدیم وعکس گرفتیم.

بعد همه این ماجراها به این نتیجه رسیدم که خوش بودن نیازی به دلیل نداره با هر بهونه کوچیکی میشه زد و رقصید و خوش بود ما خودمونو با چیزای واهی سرگرم میکنیم و یادمون میره که اگه خوشی نباشه مثل یه گل که بهش آب نرسه پژمرده میشیم . حالا قرار گذاشتیم از این به بعد برای کوچیک و بزرگ تولد بگیریم . سالگرد عقد و ازدواج هم که جای خودشو داره .فقط باید یخورده سطح توقعاتمونو بیاریم پایین نه مثل بعضیا که وقتی براشون هدیه میبری اول قیمتشو تخمین میزنن بعد از طرف تشکر میکنن!! من خیلیا رو دیدم که اینجوری هستن و هیچی به چشمشون نمیاد مگر اینکه اون چیز سکه یا طلا باشه ! به نظر من هدیه باید از صمیم قلب به طرف داده بشه حالا چه میخواد سکه باشه یا یه جفت جوراب ! اگه از اعماق وجودت به کسی ابراز محبت کنی محاله اون این حسو نفهمه .یه بچه با همه کوچیکیش محبتی رو که صمیمانه باشه کاملا درک میکنه و شخصی رو که اینجوری بهش محبت میکنه خیلی بیشتر از بقیه دوست داره .

شما اینجوری فکر نمیکنین؟

 

+ نوشته شده در چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 9:26 قبل از ظهر توسط بارش |

واقعا آدمها موجودات عجیبین. دیروز یکی از دوستانم میگفت یکی دیگه از بچه هارو دیده که موهاشو به شیوه مد پلاتینه کرده.با هیجان پرسیدم خوب شده بود؟ با خنده گفت : جالبش همینجاست. اولا که ده سال از سن خودش بزرگتر نشون میداد و چون خودش هم پوستی سبزه داره واقعا افتضاح شده !! اما هر کی بهش میرسه میگه وای چقد ناز شدی دختر!هیچکس نیست که حقیقتو بهش بگه منم چون دلم براش سوخته بود بهش گفتم هر کی بهت گفته خوب شدی دروغ بهت گفته و واقعا رنگ موهات به پوستت نمی خوره اونم قهر کرده و با ناراحتی ازم جدا شده!

خنده دار نیست؟ اگه کسی حقیقتو بذاره جلومون بدمون میاد ولی اگه به دروغ ازمون تعریف کنن خوشحال میشیم! ما زنا موجودات عجیبی هستیم!!

+ نوشته شده در سی و یکم فروردین 1387ساعت 12:32 بعد از ظهر توسط بارش |

وقتی آدم پول داشته باشه خیلی خوبه مگه نه؟ باور کنین اینا همه اش شعاره که میگن پول خوشبختی نمیاره .وقتی پول داری دیگه تو خونه بند نمیشی همه اش دنبال اینی که ببینی بهترین چیز تو بازار چیه تا بری وحسابشو برسی. امروز دوستم بعد از مدتها تماس گرفت وپیشنهاد داد با هم بریم بازار. اول قبول نکردم اما با اومدن همسر گرامی ودیدن حقوق تصمیمم عوض شد و حالا میخوایم بریم تمومش کنیم!
+ نوشته شده در بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 5:51 بعد از ظهر توسط بارش |

نمیدونم چرا بعضی از ما خانمها اینجوری هستیم. خدا نکنه یه پستی داشته باشیم.خدانکنه یه مسئولیت مهم اداری به دوشمون باشه وخدا نکنه کاری از دستمون برای دیگری بر بیاد اونقدر خودمونو بالا میبریم که استغفرالله دیگه خدا رو هم بنده نیستیم .وقتی زنا رو وارد بازی نمی کنن وآدم حسابشون نمی کنن زیاد نباید اعتراض داشته باشیم چون بعضیا واقعا خودشونو گم می کنن. امروز گذار من به یکی از این خانما افتاد که البته کار همچین مهمی هم نبایست انجام میداد اما جاتون خالی که ببینین چه مانوری میدادمنم نه خواهش کردم ونه تقاضا با کمال پررویی گفتم خانم محترم این وظیفه شماست وباید انجام بدین وگرنه.... خلاصه نذاشت حرفم تموم بشه کارو انجام داد البته با قهر وناراحتی وبدون یه کلمه سوال وجواب

توروخدا اگه پستی بر عهده شماست با ارباب رجوع مهربان باشید.

+ نوشته شده در بیست و ششم فروردین 1387ساعت 1:57 بعد از ظهر توسط بارش |

 

 

بازم سلام.

دو روز دیگه تولد دخترم ونور چشممه. تولد اوکه با اومدنش به دنیا جور دیگه ای نگاه کردم . در واقع با اومدنش معنی زندگی رو فهمیدم وهمه چی برام رنگ تازه ای به خودش گرفت . حالا دیگه سه سالش تموم شده ووارد چهار سالگی میشه. بازم یاد خاطرات اون دوران میافتم: شوهر جان زیاد دوست نداشت بچه دار بشیم به نظر اون آزادیمونو از دست میدادیم اما من که دیگه سه سال از ازدواجمون میگذشت با ترسی مبهم دلم میخواست مادر بشم. یادمه هیچوقت با دیدن بچه ها دلم غش وضعف نمی رفت . هیچوقت بچه ای رو بغل نکردم و اگر اینکارو کردم برای پنج دقیقه بود . نوزادارو که میترسیدم بغل کنم اما توی همون دوران دوستی داشتم که شش سال از ازدواجش میگذشت وبچه دار نشده بود اونقدر دکتر رفته بود واونقدر هزینه کرده بود که نگو ونپرس! من اونو می دیدم ومی ترسیدم ! با خودم فکر میکردم شاید منم مثل اون بچه دار نشم از بس از همون اول جلوی بچه دار شدنمو گرفته بودم یهو وهم ورم داشت. گفتم اصلا شاید بچه دار نشم برای چی اینقدر از اینکار ممانعت میکنم؟ خلاصه خیلی ابلهانه در حالیکه ترم آخر بودم وسختترین درسارو واسه ترم آخر گذاشته بودم تنها با گذشت سه ماه از جلوگیری نکردن باردار شدم . با سختترین شرایط ممکن با وجود زندگی مشترک با مادرشوهری وسواسی با سختترین درسها وسختترین ویار...... باید اون شرایط رو می داشتید تا باور کنید من چی میگم.

ماه پنجم بارداری بودم که برادرم با دختر همسایه ما به توافق رسید وخیلی زود قرار ازدواج گذاشتند و چون واسطه اش هم ما بودیم نا خودآگاه من همیشه وسط ماجرا بودم: خرید رفت و اومد انجام دادن کارای جشن همه وهمه به عهده من وشوهر جان بود باورتون نمیشه که اونا حتی دسته گل عروسیشونم گذاشته بودن ما انتخاب کنیم وبخریم! یک عروس ودوماد تنبلی بودن که واقعا نوبر بودن! من با اون وضعیت جالبم همه کارارو با کمک شوهر جان انجام میدادیم تا اینم تموم شد....

 بعدش دوباره من افتادم به درس خوندن وکارای روزمره وتحمل مادرشوهری که حتی نمی شد جلوش حرف از ویار بزنی ویا حتی حالت به هم بخوره... به قول خودش همیشه میگفت من از زنای حامله حالم به هم میخوره ومن میماندم در کار مادر شوهرایی که برای عروس باردارشون چه کارها نمی کنند مخصوصا اگه اون عروس توی شهر غریب ودور از خونواده اشون باشه. حداقلش پختن یه ویارانه ناقابل بود که اینکارم نکرد . خلاصه اون چند ماه لعنتی هم تموم شد ومن گل خوشگلمو طبیعی به دنیا آوردم در حالیکه خانواده شوهر اصرار داشتن پول بیمارستان خصوصی ندیم اما در این مورد دیگه جناب همسر کوتاه نیومد والبته به خاطر سلامتی فرزند دلبندشان و اطمینان از محیط پاکیزه رفتیم به بیمارستان خصوصی بماند که بعدش هزار بار گفتن: عروس خانم فلانی(همسایه اشان) توی بیمارستان دولتی یه پسر به دنیا آورده! یعنی برای دختر لازم نبود بری خصوصی اما بازم ما با سکوت پاسخ دادیم .

آن لحظات زیبا را تا آخر عمرم فراموش نمی کنم لحظاتی که مطمئنم زمان جان دادن به عنوان خاطره خوش از جلوی چشمانم خواهد گذشت !وقتی دختر زیبایم چشمان قشنگش را باز کرد واولین گریه اش را سر داد انگار بار بزرگی از روی دوش من برداشته شد شیرینترین وخوشترین لحظه عمرم بود . درد به طور ناگهانی تمام شده بود و دخترم زیبا وسالم در کنارم بود وما منتظر آمدن همسر... انتظار داشتم با مهربانی کنارم بشیند و از لحظات سختی که گذراندم بپرسد اما افسوس... او آمد با خود یک سرویس طلا هم هدیه آورده بود مثل همیشه شیک وادوکلن زده وسه تیغ اما مثل یک موجود کثیف از من دوری کرد شاید فکر میکرد نجاست من همین الان به او منتقل خواهد شد او کنارم ننشست دریغ از یک بوسه دریغ از یک سئوال و دریغ از یک دلجویی دلم بدجوری شکست صدایش را شنیدم اما باز هم خودخوری حتی حالا هم که یادم میاد اشک تو چشام حلقه میزنه . به هر حال رفتیم خونه همه به مناسبت به دنیا اومدن بچه جمع بودن اما اون منو توی اتاق خواب تنها گذاشته بود توی جمع به گفت وخند مشغول بود . من با بند بند وجودم در این لحظات به او محتاج بودم واو از من غافل بود یادمه به بهانه ای اورا به اتاق کشاندم تا پیشم بماند اما او با برادر زاده هفت ساله خود وارد اتاق شد وتمام آن نیم ساعتی که آنجا بود با او مشغول بازی بود.... هیچوقت یادم نمیره با گذشت سه سال یا حتی سی سال بازهم بی مهری او بعد از زایمانم یادم نمیره هر کاری کردم به بهانه ای دخترک سمج را بیرون کنم نرفت که نرفت ومن از ته دل حرص خوردم شاید شما هم این لحظات را تجربه کرده باشید آدم تو اون لحظه دوست داره شوهرش کنارش بشینه نوازشش کنه به اون خسته نباشید بگه با حرفای شیرین خستگی این نه ماه را از تن اون بیرون کنه اما نمی دونم چرا او مهر خودشو توی اون روزا از من دریغ کرد حتی بعدها بارها ازش در مورد اون روزا پرسیدم اما کاملا تکذیب کرد ورفتارش را خیلی عادی توصیف کرد.

بعد از مدتی همه چیز به جای اولش برگشت فقط من شرایطم کاملا عوض شده بود مسئولیتی سنگین بر دوشم بود که تمامی نداشت و فکر کنم هیچگاه هم نخواهد داشت اما بعد از به دنیا آمدن گل زیبای زندگی مثل آنکه واقعا قدمش خوب باشد زندگی ما دگرگون شد یه خونه بزرگ وزیبا خریدیم و بعدش هم یه ماشین خیلی خوب . چیزی که ما انتظارش را حداقل تا ده سال دیگه نداشتیم اونم با حقوق کارمندی اما این اتفاقای خوب تو زندگی ما افتاد و همه اش به خاطر برکت وجود دختر زیبایمان بود والبته لطف خدای مهربان. حالا با وجود او که دختر فهیم وباهوشیست در کنار همسر زندگی راحت وتقریبا میشه گفت مرفهی داریم ومن هروز خدا را بخ خاطر داده ها ونداده هایش شکر میکنم. شکر میکنم به خاطر همه چیز.

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 9:28 بعد از ظهر توسط بارش |

امروز من شروع به کشیدن یه نقاشی کردم یه منظره از بهار که میخوام به مامانم تقدیمش کنم  خدا کنه خوب از آب در بیاد آخه مامانم عاشق نقاشی رنگ وروغنه.اگه تونستم وقتی تموم شد میذارمش شما هم ببینید.

+ نوشته شده در بیست و یکم فروردین 1387ساعت 6:39 بعد از ظهر توسط بارش |

امروز دختر کوچیکه برگشته به من میگه: مامان من یه مامان جدید میخوام .لبامو ورچیدم وگفتم : منو دیگه دوست نداری؟گفت: نه مامان یه گل سرخ بزنیم اینجات ( اشاره میکنه به سینه ام) بعد تورو تبدیل کنیم به فرشته تا بری تو آسمون!!! من یه مامان جدید داشته باشم!

حرفش منو برد توفکر اول پیش خودم گفتم شاید قراره بمیرم وبه این زودتر الهام شده!

اما بعدش فکر کردم که اصلا دلم نمیخواد بمیرم واونو تنها بذارم زیر دست نامادری!! فکرشم دیوونم میکنه شاید اون موقعها که بچه تر بودم وقت ناراحتی آرزوی مرگ میکردم اما حالا زمان ناراحتی هم همچین آرزویی نمی کنم چون حالا حتی زندگیمم مال خودم تنها نیست سهم بیشترش مال دخترمه که باید به انجام برسونمش .

عجب حرفی زد دختر کوچیکه! 

+ نوشته شده در بیستم فروردین 1387ساعت 4:42 بعد از ظهر توسط بارش |

بعضی وقتا یهو به این نتیجه میرسم که خدا چقدر چیز به من داده ومن قدرشو نمی دونم. در واقع از اول عمرم هر آرزویی که داشتم برآورده کرده.هر آرزویی! قبولی دانشگاه زندگی تو یه جای خوش آب وهوا( چون قبلا یه جای خیلی بد آب وهوا زندگی میکردم و هر روز صبح که از خواب بیدار میشدم با تمام وجود میگفتم یعنی میشه یه روز بلند شم وببینم که اینجا نیستم واین هوای داغ وزشت رو تحمل نمی کردم) داشتن یه همسر تحصیلکرده وخانه ای زیبا وبچه ای سالم وهزاران چیز دیگه که اگه بخوام بشمرم هووه........ خیلی زیاد میشه .

گاهی وقتا باید خدا را برای همین چیزایی که خیلی معمولی به نظر میرسن شکر کنیم چون خیلیا هستن که از این نعمتای به ظاهر معمولی وبدیهی محرومن. گرچه بعضی وقتا هم از زندگیم گله مند میشم اما واقعیتش اینه که چیزای خوب زندگیم از بداش بیشترن واین خودش خیلیه.

مثلا بعضی وقتا پیش خودم میگم چی میشد که به جای همسر فعلیم زن یه آدم خیلی پولدارتر یا تحصیلکرده تر یا مثلا خوش قیافه تر میشدم؟ یا مثلا میگم چرا سال آخر دبیرستان کنکور رو جدیتر نگرفتم تا مثل دوستام یه رشته بهتر قبول بشم وزندگیم صد وهشتاد درجه با حالا فرق میکرد؟ یا مثلا میگم کاش اینقدر زود ازدواج نکرده بودم ومثل باقی دخترا از زندگیم ومجرد بودنم بیشتر لذت می بردم؟

آخه من در زمان مجردیم خیلی زیاد مورد توجه پسرا بودم وچون هیچ وقت غرور خودمو با دوستی با اونها نشکستم بیشتر... هر چند مورد توجه بودنم زیاد طول نکشید چون زود ازدواج کردم اما واقعا دوران خوبی بود. هروقت یاد اون موقع میافتم بی اختیار بدنم گرم میشه ویه حس خیلی خوب تو وجودم میپیچه . تو هر مهمونی یا عروسی ویا حتی عزا حضور پیدا میکردم بلا استثنا یک خواستگار پیدا میکردم وواقعا چقدر خوبه این حس مورد توجه همگان بودن...امشب یهویی این چیزا اومد تو ذهنم ومانع جدول حل کردنم شد

یادش بخیر........

+ نوشته شده در نوزدهم فروردین 1387ساعت 10:28 بعد از ظهر توسط بارش |

بعضی وقتا از کارای خودم تعجب میکنم . امروز یکی از اون روزای ابری بود که میتونستم یه غذای ساده درست کنم بعدشم پامو بندازم رو پام ومجله ورق بزنم. اما فکر میکنین چکار کردم؟ خونه تکونی!!!! یعنی جای اتاق خواب دختر کوچیکه رو با مال خودمون عوض کردم . از بیکاری چه کارهای احمقانه ای میکنم من ! بعدشم که مثل خر تو گل گیر کرده بودم و از کارم پشیمون شده بودم دیگه راه برگشتی نداشتم ساعت یازده شده بود ناهارم آماده نبود هنوز اتاق دخترک عین بازار شام بود و.... دردسرتون ندم ماجرایی شده بود تماشایی!تا ساعت دو وقت داشتم گند کاریامو ماست مالی کنم چون همسر جان به شدت از خونه تکونی بدش میاد اصلا نفهمیدم کی دو شد یه پام تو آشپز خونه یه پام تو هال یه دقیقه توی اتاق خواب بودم وپنج دقیقه تو حیاط که درو رو مامور آب وا کنم! تو این هیروویر اینم وقت گیر آورده بود خلاصه بساطی داشتیم و حالام که همه خوابن و من با خیال راحت دارم تو وبلاگای مردم سرک میکشم باورم نمیشه این من بودم که اینهمه کار کردم!

چه روزی بود امروز

+ نوشته شده در نوزدهم فروردین 1387ساعت 4:59 بعد از ظهر توسط بارش |